شوبرت …

روی هیچ، خونه ساختیم . بنای بلندی شد با یه سقف شیب دار رنگی با اتاق‌های بزرگ و متعدد رو به آفتاب گرم زمستونی در یک دره ‌ی بزرگ برفگیر …
هر شب توی یک اتاق عشقبازی کردیم و خاطره اش رو به یکی از تابلوهای سنگین و قیمت دار روی دیوار آویختیم . صبح ها روی میز طویل هجده نفره صبحانه مفصل و شادی خوردیم و ظهر روی اون میزکباب بره به هم تعارف کردیم و شب ظرف و ظروف شام رو با رومیزیش کشیدیم و بر زمین ریختیم و پشت برهنه‌اش رویه میز رو لمس کرد …
روی هیچ، خونه ساختیم و عبارت » دوستت دارم» رو مستعمل کردیم و سرخوشی نیمه شبمون رو به خیره شدن در تاریکی کوهستان پر از گرگ گره بستیم … حیوون خونگی مون خر کوچکی بود به اسم شورمینگا که از همون اول پالونش کج بود … شورمینگا حسود بود و عاشق اون . برای همین تا شب می‌شد جفتک زنان می‌اومد و بین من و اون می‌خوابید … یک نوکر گرفتیم اسمش رو گذاشتیم شوبرت که اوامر ملوکانه مون رو انجام بده …شوبرت هیزبود و نیمه شب‌ها از پشت در اتاق خواب عشقبازی ما رو نظاره می‌کرد … برامون مهم نبود ، برامون هیچی مهم نبود حتی وقتی طوفان اومد و ساختمان اساطیری ما آتش گرفت ما کمک کردیم تا آتش بیشتر شعله بگیره چون اون شب هوس کرده بودیم که گرم گرم بشیم …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

دیر …

خیلی طول کشید تا فهمیدم اون به درد من نمی خوره ، تقریبا چهل و دو سال . برای همین تصمیم گرفتم از زندگیم بگذارمش کنار ولی یه خورده دیر شده بود برای این کار. اون سه سال بود که مرده بود و در صورتی که می گذاشتمش کنار دیگه خاطره یی نداشتم تا باقی عمرم رو باهش سر کنم …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

زیاد نشستی

يك اتاق حداكثر 27 يا 28 متري – حدود هشتاد و پنج شش نفرزنداني خرد وخمير – بعضي از شدت
پذيرايي به عمل آمده ازشون وضعيت وخيمي دارند – دما شبها تا 15 درجه زير صفر يايين مياد ولي
به علت تراكم نفس گير وخفه كننده تعداد بالاي افراد حاضر در اتاق نميشه پنجره رو بست ، در اين
شرايط تعداد كمي هستند كه وضعيت بهتري دارند و مي تونند موندن كنار پنجره منجمد كننده رو طاقت
بياورند و يا بخوابند ومن يكي از اونها هستم – هر پنج ساعت يكبار در اتاق باز ميشه و فرياد » رو به ديوار»
حاضرين در راهرو رو به سمت نزديكترين ديواري كه مخالف جهت ما باشه ميخكوب مي كنه – پانزده دقيقه
فرصت براي دستشويي – هشتاد وپنج نفر داخل محوطه دستشويي كه كوچكتر از اتاقمونه جا مي گيرند – هشت
توالت موجود ضريدر شصت ثانيه ضربدر پانزده دقيقه ميشه هفت هزار و دويست ثانيه تقسيم بر هشتاد و پنج
نفرميشه هشتاد و پنج ثانيه فرصت هر نفر براي استفاده از دستشويي كه با وضعيت جسمي بعضي از افراد
واقعا» مشكله – در اين حالت با ورود هر فرد به داخل توالت مامور شمارش پشت در قرار مي گيره و ثانيه ها
رو مي شمره …. پانزده – شانزده – هفده -…. با اضافه موندن فرد داخل توالت شمارش تغيير مي كنه … يكي
زياد نشستي ، دوتا زياد نشستي ، سه تا زياد نشستي ….

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه

آقای سین ( 7)

ساعت شش صبح روز جمعه آقای سین خودشو کشت . بطور کاملا اتفاقی اون روز آقای – و – دوست آقای سین بهش زنگ زد و چون دید که کسی گوشی رو بر نمی‌داره متوجه شد آقای سین باز هم خودشو کشته و این سببی شد که برای اولین بار قبل از این که جنازه آقای سین بگنده ، وارد آپارتمانش بشند و به طرز آبرومندانه تری نسبت به دفعات قبل دفنش کنند . طبق معمول بعد از مرگ آقای سین جستجوی همه جانبه برای پیدا کردن یادداشت بعد از مرگ آقای سین آغاز شد . جستجویی که نتیجه یی نداشت و هیچ برگه و دست خطی از ایشون پیدا نشد برای همین به سراغ موبایلش رفتند تا شاید اونجا چیزی پیدا کنند . در گوشی آقای سین جز یک اسمس که برای آقای – و – نوشته شده بود متن مکتوب دیگه پیدا نشد . در اون اسمس آقای سین به دوستش این طور گفته بود : دوست عزیزم جناب آقای و ، قورمه سبزی که برام درست کرده و زحمت کشیده بودی آورده بودی بوی نفت می‌داد ، ریختمش دور .
به علت پیدا نشدن یادداشت بعد مرگ آقای سین ، پرونده مرگش روی میز پلیس باز موند و ریس پلیس محله مصرانه به دنبال پیدا کردن یادداشت آقای سین بود و علت این همه پیگیری و جستجو رو این طور عنوان می‌کرد که تا بحال سابقه نداشته آقای سین خودکشی کنه و یادداشتی از خودش به جای نگذاره . همه در تکاپوبودند که این یادداشت رو پیدا کنند و با بالا گرفتن تب جستجو خود آقای سین در دفتر کلانتری حاضر شد و اعلام کرد هیچ یادداشتی برای مرگش ننوشته و اصولا زندگی خودشو و می‌خواد بمیره و چیزی هم ننویسه ، به کسی ربطی نداره . رییس پلیس هم در جواب گفت که این جوری بدون یادداشت نمیشه پرونده رو بست و باز موندن یک پرونده سابقه کاری درخشان اون رو مخدوش می‌کنه و آقای سین لطف کنه یه خط بنویسه تا بشه پرونده رو به استناد اون بست ولی آقای سین زیر بار نرفت و گفت این دفعه با دفعات قبل فرق داره و خود این یادداشت ننوشتن هم خودش پیامی داره که عین نوشتنشه .
توضیحات آقای سین ناکافی ارزیابی شد و ازش خواستند که کلانتری رو ترک کنه و بذاره خودشون یه فکری بکنند. درادامه رئیس پلیس از آقای » و » خواست که به جای آقای سین یادداشتی بنویسه و علت خودکشی رو عنوان کنه . آقای » و » در جواب گفت که نوشتن به جای آقای سین کار سختیه و نمیشه به این سادگی چیزی جای اون نوشت چون آقای سین هر لحظه و ساعت به یه حالی بوده . صبح ها خداپرست می‌شده و مومن و ظهر کوس انالحق می‌زده و عصر نشده ندای تکفیرش گوش فلک رو کر می‌کرده . غروب نشده غمگین و افسرده بوده ، آخر شب شادمان و شلنگ انداز …با طولانی شدن روند ماجرا پیشنهاد شد که پرونده آقای سین به عنوان مجهول الهویه مختومه بشه ، در این راستا آقای » و » گفت که نیازی به این کار نیست و آقای سین اساسا مجهوال الهویه ذاتی بوده چون انگشت شمار آشنایانشم حتی نمی‌شناختنش و نمی دونستند با چه موجودی روبرو هستند . با به بن بست رسیدن تمامی اقدامات برای بستن آبرومندانه پرونده مرگ آقای سین، رئیس پلیس تصمیم گرفت پرونده آقای سین رو گم و گور کنه و اونو به سطل زباله بیاندازه تا از شرش خلاص شه اما از اون جایی که آقای سین هفتصد و چهل و پنج بار سابقه خودکشی در ساعت شش صبح روز جمعه داشت و سوابقش در پرونده اش منعکس شده بود، از این رو صاحب پرونده ی قطوری در کلانتری بود. به هر ترتیب پرونده آقای سین رو بار دو تا وانت نیسان آبی کردند تا به محل بازیافت حمل بشه ولی راننده یکی از وانت‌ها که جسته گریخته بعضی از اوراق و دست نوشته‌های خودکشی‌های قبلی آقای سین رو از میون پرونده برداشت و حین رانندگی نگاهی بهشون انداخت … روزنامه‌های فردا صبح در صفحه حوادثشون خبر کوتاهی رو منعکس کردند. » دیروز عصر یک وانت نیسان که کاغذ باطه به محل بازیافت شهرداری حمل می‌کرد در محل پیچ اوشون فشم از جاده خارج شده و به ته دره سقوط کرد. کارشناسان علت سقوط رو انحراف عمدی راننده ذکر کرده‌اند » …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

تلقین

یکی به صدای بلند گفت : یه محرمش بیاد تلقین بخونه … کشمکشی شد و عاقبت عباس اومد داخل گودال . یه دستی کفن رو باز کرد و نایلون زیرش رو پاره کرد … کلمات ترسناک عربی توی فضا جاری شد و دست عباس همزمان منو تکون داد . صدای شیون مختصری هم می اومد . توی بندهایی که بهم بسته بودند گیرکرده بودم و جم نمی تونستم بخورم . تلقین تموم شد و خروج عباس از گودال همراه شد با مشتی خاک که به روی من ریخت . بوی نم خاک دماغم رو پر کرده بود . صدای شیون بلندتر شد و دستی آخرین سنگ رو لغزوند و تنها روزن به دنیا رو بست . صدای شیون مبهم شد ، تاریکی …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

هشتمین

هشتمین نفر رو که زدم کمی آروم گرفتم . هشتمین نفر یه مرد چهل ساله بود با کت و شلوار خاکی رنگ و کیف سامسونت چرمی .گلوله پرقدرت سلاح من پرتش کرد توی خیابون . برای من فرقی نمی کرد هشتمی کی باشه چه شکلی باشه و چه جنسی … من اون بالا، طبقه چهارم توی پناهگاه کوچیک خودم که پنجره ی کوچکی داشت به خیابون ظرف کمتر از شصت ثانیه دقیقه ی اول هشت نفر رو با تیر ژ3 نوی خودم خلاص کرده بودم . توی هفتای قبلی زن هم بود . یه زن جوون که بچه هم داشت . دو تا تیری که به سمتشون شلیک کردم دوختشون به دیوار. هشتمی رو که زدم خیابون خلوت شد و همه فرار کردند و من از پشت پنجره اومدم کنار و نشستم کف زمین، سلاحمو گذاشتم میون دو تا پام و پشت سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم . قلبم مثل قناری ترسیده در قفس می زد …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 2 دیدگاه

سینک

همون جور که پای سینک ظرفشویی ایستاده بودم و داشت کف و آب از دستم می چکید بهم نزدیک شد و گفت : بمون دیگه ، کجا می خوای بری؟
تو که کسی رو نداری . سرمو چرخوندم و موهای مواج مشکی و هیکل ریزه میزه اش رو نگاه کردم . راستی من کی رو داشتم برم ببینمش توی این تعطیلات عید ؟ من یکی از بی کس ترین آدم های روی زمین بودم انگاری که جز همین خانواده نیم بند که منو پذیرفته بودند خودم کسی رو نداشتم برم به دیدنش … صدای خودمو شنیدم : میخوام برم تهران ، برم بهشت زهرا پیش مادرم … جمله ی منو تو هوا بلعید و با صدای بلند برای بقیه تکرار کرد جمعیت ده پونزده نفره ی تازه نهار خورده نشسته توی سالن بلند خندیدند و من سرمو برگردوندم و همون جور که از پنجره مقابل سینک ظرفشویی شالیزار متروک و محبوس بین ویلاهای بدقواره رو تماشا می کردم اشکم میون خنده ام ، روی صورتم دوید . کسی اشک منو ندید . هیچوقت اشک منو کسی ندیده . همیشه پشت شوخی ها و کنایه هایی که توی حافظه همه می موند پنهان بودم . دلم گرفت و اشکم سرعت بیشتری برای سرازیر شدن پیدا کرد . گرفتار یه دیس گنده چرب شده بودم که به زحمت زیر شیر سینک جا می شد . گرفتاری بی کسی و خستگی و خنده حضار هم افزون شده بود . خسته بودم و پشتم سه روز بود که درد می کرد و دلم هوای تازه یی می خواست که توی بهشت شمال ایرانم دیگه پیداش نمی کردم . یک زمانی به عشق آدم هایی زنده بودم . اون عشق ها هم دیگه در من داشت می مرد . کاش ظرف های کثیف بیشتری می آوردند تا من تا خود شب همین جا می ایستادم و ظرف می شستم و مجبور نبودم برم تو سالن پیش یکی بنشینم و به این فکر کنم که جوجه های امروز خوشمزه تر بودند یا کباب دیروز …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 2 دیدگاه