آشویتس

وقتی مردیم، توی قایقی کوچک روی رود موارتا در لهستان چشم باز کردیم . هوا گرفته وابری بود و سرد . دو طرف رودخانه مملو اجساد تازه کشته شده‌ی غیرنظامی‌ها بود و دسته های سربازان رایش سوم پیاده و سوار بر موتو،ر در تردد بودند. نزدیک ترین گروه سربازان مسلسل هاشون رو به سمت ما گرفتند و اخطار دادند که به خشکی نزدیک بشیم . به سمت کنار رود پارو زدیم و پهلو گرفتیم . محاصره مون کردند. من گفتم : ما مُردیم . چند دقیقه پیش، در منهتن. خودکشی کردیم. افسر فرمانده شون پوزخندی زد و گفت : ما خودمون میدونیم همه چیزو . شما به اندازه کافی رنج نکشیدید در این دنیا . ما شما رو می بریم تا رنج هاتون کامل بشه … و به سمتی که در افق، اردوگاهی در مه دیده می‌شد، اشاره کرد…

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s