از بوی بخاری ماشین متنفر بود . تو اون سرما و برف و یخ جنگل کاج های بلند تایگای سیبیری، با سرعت زیاد می روند . من مچاله شده بودم کنار در و پاهای بی جوراب و کفشم رو چسبونده بودم به داشبورد ماشین عهد بوق دوره خروشچف .چیزی نمی گفت . تو خودش بود و عنق . شایدم غمگین . منم غمگین تر . دست و پاش بلند بود برای همین صندلی رو داده بود عقب و دو دستی فرمونو گرفته بود و به خط مستقیم جاده ی خلوتی که جنگل رو دو نصف کرده بود، طی می کرد. پام رو سرما می گزید اما می دونستم بخاری ماشین روشن بشو نیست که نیست. بیشتر تو خودم جمع شدم .جز صدای موتور و سایش لاستیک ها روی جاده چیزی شنیده نمیشد. خوابم می اومد و ما سیزده ساعت بود که بی وقفه رونده بودیم .به کاج ها حسودیم میشد. سردشون نبود و غم نمی دونستند چیه … سرمو کمی گردوندم تا ببینمش . مستقیم جلوشو نگاه می کرد و توجهی به من نداشت . موهای کوتاهش به هم ریخته بود . از اون زاویه نمی تونستم چشم‌های سبزش رو ببینم … هفت ساعت دیگه می رسیدیم و بعد من پیاده میشدم و ما برای همیشه از هم جدا می شدیم . این پایان راه ما دو نفر بود …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s