پنجاه سلول

وقتی صدای باز شدن در اصلی اومد می دونستم میاد سراغ من . بیست وچهار تا در رو رد می کرد و انتهای راهرو روبروی سلول بیست و پنجم ، جایی که من بودم متوقف میشد . اون ساعت روز حتما کار علیحده یی داشت و گرنه صبحانه که گذشته بود و به نهارم هنوز خیلی مونده بود . هر طرف راهرو بیست و پنج تا سلول بود و تنها ساکن این پنجاه تا سلول خالی من بودم . کلید توی قفل در چرخی خورد و در سنگین فلزی به کناری رفت . همراه باز شدن در فرمان خاصی صادر نشد. نه ازم خواست چشم بند ببندم و نه داد زد : رو به دیوار . تنها کاری که کردم این بود که پا شدم وایسادم . کاملا غیر ارادی . بعد مدتها چشمم به آدمیزادی افتاد . تمام این مدت تنها ارتباطم فقط شنیدن صدا بود اونم با چشم های بسته . قد بلندی نداشت و موی سر و ریش کم پشتش زرد بود . تقریبا لاغر با صورتی تکیده و کمی پیر . از روی برگه هایی که دستش بود اسم منو خوند به حالت سوالی . من تایید کردم . صداش خش دار بود و تا حالا نشنیده بودمش . پرسید: چند وقته این جایی ؟ گفتم : نمی دونم قربان .کلمه قربان رو بی هوا گفتم . رسم نداشتم این جور صداشون کنم . گقت : یعنی چی نمی دونی ؟ گفتم : نمی دونم . شاید شش سال بشه . دقیق نگاهم کرد و سر تا پامو خوب ورنداز کرد . گفت : میدونی مادرت مرده ؟ گفتم : بله ، پارسال بهم گفتن . یه چیزایی نوشت توی برگه اش . سرشو که آورد بالا حس کردم چیزی می خواد بگه اما نگفت . دستش رو بلند کرد درو کشید و بست . کلید بار دیگه توی قفل چرخید . من نشستم پای دیوار و به در خیره شدم …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s