دی دی

عصرایی که فرداش تعطیله رو خیلی دوست دارم ، دیگه برای فردا استرس کارو نداری و یه همچین عصری می‌تونم با آرامش عمیق تری به بدبختی‌هام فکر کنم . هوا دیگه تاریک شده بود که دی دی زنگ زد و گفت بیا بریم یه دوری بزنیم . گفتم کجا بریم خب ؟ گفت ته یادگار امام یه دور برگردون جدید ساختن ، بریم افتتاحش کنیم . من گفتم ته یادگارامام ، بوی بد می‌ده ، من نمی‌یام . دی‌ دی‌ام گفت  خب بریم کافه ویونا بتمرگیم و اسپرسو بزنیم به بدن . یه ربع بعد دم خونه‌ام دست دی دی روی بوق بود . کلا دی دی عادت نداره از مزدا تیری مشکی و خوشگلش پیاده شه زنگ خونه رو بزنه ، از همون سر کوچه که می پیچه دستش رو می‌ذاره روی بوق که یعنی بیا پایین . وقتی سوار شدم دی دی یه تابی به سیبیلای نیمه باریک و ملوسش داد و با یه دست طره ‌یی از موهای سفیدش رو که روی پیشونیش افتاده بود کنار زد و با کف دست  محکم زد پشتمو و گفت : چطوری پسر ؟ و البته مثل همیشه منتظر جواب من نشد و پاشو گذاشت روی گاز … سه تا چراغ قرمز که رد کردیم متوجه شدم صندلی عقب ماشینش خیلی آشفته اس . ملتفت من که شد یه قهقهه یی زد و گفت نمی دونی دیشب اون عقب چه افتضاحی بود . گفتم مگه تو دویست و پنجاه متر آپارتمان محمودیه جا نمی‌شدید که  اون عقبو به گند کشیدید؟ دی دی یه نگاه تو چقدر خری به من انداخت و گفت اولا دیرش شده بود دوما دور بودیم از خونه سوما شما موقع خاک توسری همش یه فرم میری جلو ؟ یه موقعی خب عشقته تو تنگی و ترس بلولید تو هم … من که به درایت و شعور و پاکدامنی دی دی شکی نداشتم فورا البته واحسنت و همینطوره رو به خیک شیکمش بستم و کله ی خالی مو تکون دادم . دی دی به طرفــه العینی دم کافه ی همیشگی‌مون پارک کرد و همچین بشاش و قبراق از ماشین پیاده شد که انگاری می خواد بره کافه واسه عرق خوری … پشت میز که نشستیم دی دی سرش آورد دم گوشمو گفت صندلی عقبوهر وقت خواستی دربست بذارم در اختیارت ، تعارف نکن صندلی خودته … سکوت منو که دید یه نوچ نوچی کرد و رو به شخص سومی که نبود گفت شیکم دختره رو شوعرش آورده بالا این هنوز داره به عشقش فکر می کنه … منم در حالیکه سعی می کردم یه قیافه ی خیلی بی گناه و دردمندی به خودم بگیرم گفتم خب چی بخوریم ؟ دی دی گفت ما همیشه چی می خوریم ؟ بعد اضافه کرد امشب کجایی ؟ منم فوری بُراق شدم که آره امشب جایی دعوتم که دی دی یه کف دستی محکم خوابوند تو سینه‌ام و در اومد که به این سن رسیدی هنوز دروع گفتنو یاد نگرفتی … امشبم میری متکاتو بغل می کنی و روحتو بخیه می‌زنی … خب دی دی همیشه واقع بین بود و عادت نداشت خودشو و البته دیگرانو مثل من دچار سردرگمی و توهم کنه . دی دی همیشه‌ی خدا شاد بود هر چند که می‌گفت دنیا پره از آدمای «خوشحال» که اون ازشون متنفره و حالشو به هم می زنند . اسپرسو که اومد روی میز اخلاق منم بهتر شد و کمی به آخر و عاقبت دنیا امیدوارتر شدم . دی دی نوشیدنی شو مزه کرد و پرسید که آیا وبلاگشو خوندم ؟ خوشبختانه من شب قبل احتمالا همون موقع که دی دی در صندلی عقب ماشینش مشغول  کشمکش بوده وبلاگشو خونده بودم . دی دی عادت به پرده پوشی نداشت و ریزترین ماجراهای البته خوندنی زندگیشو همیشه می‌نوشت . تقابل زمانی مطالعه‌ی وبلاگش و حال روزی که دی دی همون موقع داشته ، موقعیت مضحکی رو تو ذهنم ایجاد می‌کرد . لیوان قد بلند دی دی که نصفه شد گیر داد به وبلاگ راوی که چرا انقده نامنظم می‌نویسم و این که نباید تارعنکبوت ببنده اون جا … یکی نبود تارعنکبوت های مغز منو جمع کنه …حرفاش که ته کشید گفتم:زرت و زورتت تموم شد ؟ گفت : بله تا همین جای فرمایشاتم برات بسه و رفت تو نخ کون دختری که همراه دوستش تازه وارد کافه شده بود و یکی از این شلوارای جین پاره پوره رو همراه تنگ ترین و کوتاه ترین مانتو موجود در بازار پوشیده بود. همون جور که چشمش رو از سوژه بر نمی داشت دستش رو گذاشت روی دستم. گرمای رو به تزاید دست دی دی نشون می داد که حالش عنقریبه دگرگون بشه .دختره که از دیدرس دی دی خارج شد نگاهش چرخید سمت من و جوری منو نگاه کرد که انگار می خواست بگه : ببخشید شما ؟

.

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s