اون روز بعد از ظهر وقتی روی کف اسفالت خیابون دراز کشیدم ، نمیدونستم آخرین روز زندگیمه . تقریبا تمام حافظه ی چهل ساله مو در یک آن از دست دادم و تنها چیزی که یادم بود این بود که سوار موتور سیکلت بودم که با یک ماشین شاسی بلند سفید شاخ به شاخ شدم .سعی می کردم اسمم رو به خاطر بیارم و در طیف گسترده یی از اسم ها از آیدین و فرامرز گرفته تا مسعود و بهنام سرگردان بودم ولی حتی اگر یک ساعت هم بیشتر زنده می موندم عمرا که فکرم می رسید که اسمم افرا بوده … سرهایی روی صورتم خم شده بودند و با صدای بلند حرف می زدند . یادمه دهن یکی شون بد جور بوی سیگار می داد طوری که می خواستم بالا بیارم . شدت تصادف خیلی زیاد بود ولی من دردی نداشتم. یکی دستش رو گذاشت روی گردنم و گفت : انگاری مرده . من نمی دونستم مردم یا نه . تا حالا تجربه مردگی نداشتم ولی شاید مرده بودم که دردی نداشتم. اسفالت سرد بود و نور کم رمقی از باقیمانده خورشید مایل بعد از ظهر زمستانی توی چشمم می زد . سرهای خم شده ازم دور شدند و همین باعث شد نور بیشتری دریافت کنم . دلم می خواست همو ن جا بخوابم . انگار از موتور چهل ساله زندگی پیاده شدم .خسته بودم و حس می کردم تجربه مردن خیلی چیز بدی هم نیست که آدم ها انقدر ازش واهمه دارند .
سردم شد . بیشتر . انقدر که بدنم شروع کرد به لرزیدن . اون گرمای بی رمق نور خورشید رو بدنم می مکید. چشمهام سنگین شدند . همه چیز تاریک شد برای لحظه یی . بعد یک نور تند زننده زد تو چشمم . یه صدایی گفت : تموم کرد …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s