ژاله

گفت : اگه بخونم می‌تونی تایپ کنی یا باید حتما نوشته رو ببینی ؟ سری تکون دادم و گفتم : می‌تونم، بخون … متن دستنویس اعلامیه رو از کنار دستم برداشت و شروع کرد به خوندن. احتمالا تایپیست‌های قبلی نمی‌تونستند بدون دیدن کلمه، تایپش کنند. کاری که برای من سهل و ممتنع بود. دستگاه تایپ برقی بود و من اولین باری بود که دستگاه تایپ برقی می‌دیدم. تا قبل این، دستگاه‌هایی که باهشون کار کرده بودم دستی بودند و باید انگشتت رو، روی کلید مورد نظر می‌کوبیدی تا اهرم مختص اون کلید بلند بشه و اثر حرفی که روش برجسته ساخته بودند رو، روی نوار جوهر و کاغذ زیرش ثبت کنه . کلیدای دستگاه برقی به محض لمس مختصری توسط انگشت، توسط موتور ناپیدا و کم صدایی گرفته می‌شدند و به زیر کشیده می‌شدند و باقی ماجرا اتفاق می‌افتاد. عصر یه روز ابری و غمگین بود و ما تنها توی اتاقی بودیم که دو پنجره قدی چوبی رو به حیاط داشت و با در دومی هم به اتاق مجاور متصل می‌شد. سه ضلع حیاط رو ساختمون خونه احاطه کرده بود و در ورودی، در ضلع چهارم قرار داشت . یه در باریک آهنی به رنگ نقره یی . سبک خونه‌های قدیم، بلافاصله بعد در، دو تا پله می‌خورد به کف حیاط . در مرکز حیاط هم باغچه بی‌درختی بود که شمشاد و گل‌های پاییزی خاکش رو پوشونده بودند…
ازش عقب افتادم و خواستم که دوباره بخونه … از من بزرگتر به نظر می‌رسید . شاید حداکثر یکی دو سال. تا حالا ندیده بودمش. روسریش کاملا جلو بود و مانتوی سرمه یی بلندی تنش بود و خیلی راحت چهارزانو، روی زمین نشسته بود. کاری که برای من سخت بود و عادت نداشتم . نمی دونستم خوشگله یا نه . اصولا درکی از زیبایی دخترانگی نداشتم و تو اون سن و سال تنها غریزه‌ی کور بیدار شده در سن بلوغ که تازه پشت سرش گذاشته بودم منو جذب دخترها می‌کرد، حسی که البته شامل حال دخترهای هوادار نمی‌شد و به صورت غیر ارادی برام کاملا خنثی بودند و دست بالا یه جور برادرواری بهشون وصل می‌شدم.
صدای باز شدن در آهنی کوچه اومد و ما ناخودآگاه از پنجره نگاه کردیم که ببینیم کیه ! سه پسر جوون اومدند توی حیاط و در رو پشت سرشون بستند . یکی‌شون رو من می‌شناختم. ناصر یخچالیان . پسر شوخ و مشنگی که پیش ما تازه وصل شده‌ها، کهنه هواداری محسوب می‌شد. ساعت نزدیک چهار عصر بود و من می‌دونستم این ساعت، کلاس چهارصد، در این خونه تشکیل می‌شه. کلاسی که نزدیک سی نفر شاگرد داشت و مدرسینش به تناوب تغییر می‌کردند و حوزه‌های مختلفی که بیشتر حول وحوش تاریخچه سازمان و متون مذهبی بود، تدریس می‌شد. چهارصد و پونصد و ششصد، اسامی سه کلاسی بود که از چند هفته قبل، پس از پر کردن پرسشنامه‌هایی که بهمون داده بودند تا پر کنیم و میزان اطلاعات عمومی و سطح مطالعاتی فرد رو ارزیابی کنند، برامون تشکیل داده بودند. همه‌ی دوستان نزدیک من و هم سنام افتاده بودند کلاس چهارصد ولی من یکی رو نمی‌دونم چرا در کلاس پونصد که به ظاهر سطح و گروه سنی بالاتری داشت، دسته بندی کرده بودند. بچه های کلاس ششصد رو اکثرا دانشجوها و سمپات‌های قدیمی‌تر تشکیل می‌دادند. صمیمی‌ترین دوستم، محمد هم توی کلاس چهارصد بود و احتمالا تا دقایقی دیگه می‌اومد بی خبر از این که من هم در این خونه‌ام و از پنجره می‌بینمش. خونه متعلق بود به خانواده محمد تهرانچی، یکی از هواداران خوش تیپ و قدیمی که بر خلاف باقی بچه‌ها، همیشه با کت وشلوار خوش دوختی می‌دیدیمش… روی یک آیه قرآن که در متن اعلامیه اومده بود مکث کرد و ازم کمک خواست. لغت غریبی بود که تایپ اشتباهش دردسر‌ساز می‌شد. موندیم که چه کنیم. در حیاط مرتب باز و بسته می‌شد و بچه‌های کلاس چهارصد، به تناوب می اومدند و از دری وارد اتاق کلاسشون می‌شدند. محمد هم اومد و داخل شد. جای کلمه مشکل ساز رو خالی گذاشتیم و ادامه دادیم. اعلامیه راجع مرگ مشکوک عباس عمانی در جریان میتینگ اخیر بود که حوالی میتینگ توسط افراد ناشناسی ربوده شده و چند ساعت بعد جسم بیهوشش رو کنار خیابون رها کرده بودند. انتقالش به بیمارستان و تشخیص ضربه مغزی و مرگش در کمتر از دوساعت، تمام ماجرای روز آخر زندگی عباس بود. سازمان از مرگ رایگان عباس، نهایت استفاده رو برد و اطلاعیه شدید الحنی صادر کرد. اطلاعیه‌یی که حالا ما داشتیم به صورت اعلامیه تایپش می‌کردیم تا به صورت زیراکس چاپ و تکثیر بشه و توسط هوادارها در سطح محلات پخش بشه. تایپ اعلامیه تموم شد و برای حل مشکل کلمه‌ی آیه فکر کردیم وارد حیاط بشیم و در قسمتی که خانواده محمد تهرانچی رو اون زندگی می‌کردند رو بزنیم و از محمد کمک بخوایم . محمد خونه نبود و ما مستاصل نشستیم توی اتاقمون و علیرغم این که داشت تاریک می‌شد رغبت نکردیم بلند شیم وکلید برق رو بزنیم. در اومد که من دیرم میشه و مامانم حالا گیر میده کجا بودی؟ و ادامه داد که هر روز مامان سوال و جواب می‌کنه کجا میری و چه می‌کنی؟ من در سکوت نگاهش می کردم. روسریش کمی عقب رفته بود و احساس می‌کردم با من راحته. از مشکلاتش راجع خونه و اینا می‌گفت و یکباره وسط حرفاش گفت : اون روز تو کوه خوب جمع کردی ماجرا رو. متعجب شدم، اصلا یادم نمی اومد توی برنامه‌ی کوه دیده باشمش . تقریبا هر جمعه کوه بودیم. در گروه‌های صد نفره و بنا به تشخیص بچه‌های بالاتر که استعداد مدیریت رو در من کشف کرده بودند مدتی بود سرپرست گروه من بودم و طبیعی بود همه رو خوب نشناسم مخصوصا دخترها رو ولی من که سرپرست بودم در یاد همه می‌موندم. ازش پرسیدم کی رو می‌گه؟ و گفت اون سراشیبی صخره‌ی صاف تپه‌ی نیاق که به ایوان نیاق معروف بود منظورشه. بالا رفتن از شیب تند ایوان خیلی سخت بود و ما بنا داشتیم نهار رو بالای ایوان بخوریم و کشیدن بچه‌ها به بالای صخره صحنه‌‌ کشمکش صعود کنندگان ناتوان شد. ماجرایی که با تهییج بچه‌ها و دادن روحیه، ختم به خیر شد …
عصر رو به غروب ما داشت اسیر تاریکی می‌شد، آیه ی توی اعلامیه هنوز معطل تصحیح مونده بود. از نشستن زیاد خسته شده بودم و پام خواب رفته بود. گاهی دختر همراهم در اتاق رو نگاه می‌کردم. اولین بار بود می‌دیدمش. اسمش رو هم نمی‌دونستم. اون روز به من ماموریت داده بودند به خونه تهرانچی بیام و با خواهری در تایپ اعلامیه همکاری کنم. هر دو در سکوت به نور رو به مرگی که از پنجره می‌تابید نگاه می‌کردیم. دلشوره‌ی آینده مبهم آویزه‌ی فکرم شده بود. نمی‌دونم شاید مرگ عباس عمانی عاملش بود . بی هوا برگشت وگفت : افرا … اسمت خیلی قشنگه ها … لبخندی زدم و گفتم: اسم تو چیه ؟ صورتش رو از من برگردوند و دوباره پنجره رو نگاه کرد و گفت : ژاله …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s