شوبرت …

روی هیچ، خونه ساختیم . بنای بلندی شد با یه سقف شیب دار رنگی با اتاق‌های بزرگ و متعدد رو به آفتاب گرم زمستونی در یک دره ‌ی بزرگ برفگیر …
هر شب توی یک اتاق عشقبازی کردیم و خاطره اش رو به یکی از تابلوهای سنگین و قیمت دار روی دیوار آویختیم . صبح ها روی میز طویل هجده نفره صبحانه مفصل و شادی خوردیم و ظهر روی اون میزکباب بره به هم تعارف کردیم و شب ظرف و ظروف شام رو با رومیزیش کشیدیم و بر زمین ریختیم و پشت برهنه‌اش رویه میز رو لمس کرد …
روی هیچ، خونه ساختیم و عبارت » دوستت دارم» رو مستعمل کردیم و سرخوشی نیمه شبمون رو به خیره شدن در تاریکی کوهستان پر از گرگ گره بستیم … حیوون خونگی مون خر کوچکی بود به اسم شورمینگا که از همون اول پالونش کج بود … شورمینگا حسود بود و عاشق اون . برای همین تا شب می‌شد جفتک زنان می‌اومد و بین من و اون می‌خوابید … یک نوکر گرفتیم اسمش رو گذاشتیم شوبرت که اوامر ملوکانه مون رو انجام بده …شوبرت هیزبود و نیمه شب‌ها از پشت در اتاق خواب عشقبازی ما رو نظاره می‌کرد … برامون مهم نبود ، برامون هیچی مهم نبود حتی وقتی طوفان اومد و ساختمان اساطیری ما آتش گرفت ما کمک کردیم تا آتش بیشتر شعله بگیره چون اون شب هوس کرده بودیم که گرم گرم بشیم …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s