هورالعظیم

حتی باد منجمد کننده یی که روی آب‌های هورالعظیم می‌وزید مانع اون نمی‌شد که من خوابم نبره… با این که شب قبل استراحتم بود و منو از بودن سرپست معاف کرده بودند اما سر وصدای آتش بازی بی وقفه عراقی ها که تک ناقص بچه‌های گردان میثم رو با شکست مواجه کرده بودند و سروصدای آمبولانس‌ها و ماشین‌هایی که زخمی‌ها رو عقب می‌آوردند و اضطراب صدای انفجارموشک‌های کاتیوشا و … نگذاشت پلک برهم بگذارم …
نمی‌شد جلوی بسته شدن چشم‌هامو بگیرم . همون جور که روی نوک بلم کوچک یک نفره‌ام درازکش خوابیده وکلاه بافتنی مو تا حد ممکن پایین کشیده و توی بالاپوشم گم شده بودم، سعی می‌کردم به سرما فکر نکنم و خودمو بیدار نگه دارم . کاری که تقریبا غیر ممکن به نظر می‌اومد…عراقی‌ها پس از عقب نشینی تاکتیکی تمام آب‌های کم عمق هورالعظیم رو مین گذاری کرده بودند و بچه‌ها پس از سه روز و سه شب کار فشرده و خطرناک و از دست دادن یکی از نیروهای خدماتی تونسته بودند معبر باریک و قابل عبوری تا اعماق هور ایجاد کنند . معبری که می‌تونست دیده بان رو به نزدیکترین فاصله ممکن به خط عراقی‌ها برسونه. جایی که الان پست دیده بانی من بود . بلم روی آب جوری قرار گرفته بود که روی دیده بان، به سمت انتظار قرار می‌گرفت . سمت انتظار، خط عراقی‌ها بود . حاضر بودم بمیرم اما دوباره اون لباسای غواصی سنگین رو نپوشم و توی آب سرد هور فاصله‌ی بلم استتار شده که محل پست دیده بانی بود با نقطه‌یی رو که میشد از آب بیرون اومد رو طی نکنم … اما مشکل الانم برگشت خطرناک تا نقطه ایمن نبود، مشکلم خوابگرفتگی وحشتناکی بود که حتی صدای تاپ و توپ جهنم آتشی که بچه‌های ما انتهای هور درست کرده بودند نمی‌تونست جلودارش باشه. خواب رفتن سر پست، کمترین عواقبش دادگاه صحرایی و برای یک دیده بان که باید کوچکترین تحرک دشمن رو گزارش کنه، حکمی کمتر از تیرباران نداشت . تا تعویض پست سه ساعتی مونده بود . اگر خوابم ‌می برد و فرضا اتفاقی هم از سمت عراقی‌ها نمی‌افتاد، دیده بان بعدی منو حین خواب غافلگیر می‌کرد و گزارش خواب رفتن من توی دست فرمانده قرار می‌گرفت . ازخواب گریزی نبود و جسمم توی بلم ، دنیا و مافی هاشو بیخیال شد و روح سرما زده ام به سرکشی گوشه و کنار آب‌های هورالعظیم پرداخت . در جنوبی‌ترین نقطه هور، جایی که انبوه نیزار، مجال عبور به قایق‌های تندرو هم نمی‌داد و عمق آب به دو متر می‌رسید من جنازه‌ی کیانوش طارمی هفده ساله رو می‌دیدم که به آهن پاره‌یی که زمانی خودورو جیپ ارتش بود و در عملیات بزرگ قبلی از روی پل شناورموقت داخل آب سقوط کرده بود گیر کرده بود. آبزیان همیشه گرسنه هور، نیمی از بدنش رو خورده بودند و باقیمانده کیانوش زیر آب رقص مدهشی می‌کرد .
روحم پرواز کرد و از روی خط عراقی‌ها گذشت و دیدم که روی نقشه منطقه که به دیوار سنگر فرماندهیشون نصب شده بود نقطه استقرار بلم دیده‌بانی ما علامت خورده بود …کمی دورتر از خط، توی یک کانتینر، قاسم، دیده‌ بان مفقود قبلی دیده می‌شد . فرمانده می‌گفت قاسم در ساعت مقرر بلم رو ترک کرده ولی هیچوقت قاسم به نقطه ایمن برنگشته بود… تالاب صد هزار هکتاری هورالعظیم، صدها مثل قاسم و کیانوش رو درخودش مدفون کرده بود … روحم ازاین تالاب مملو جنازه خسته بود. دلم می‌خواست برگردم به روستای خودم، جایی که مادر و خواهرم روی زمینمون کار می‌کردند و جالا تنها مردشون روی بلمی کوچک در خوابی که اونو هر لحظه به مرگ نزدیکتر می‌کرد با مرگ و سرما و خواب، دست به گریبان بود… با یاد روستا و کوهستان سرسبزی که اونو در خود جای داده بود اندکی سرما رو ز یاد بردم . در خوابی که می‌دیدم تا روستا پرواز کردم و روی سینه کوه مشرف به زادگاهم جای گرفتم . کوه بر فراز دریاچه‌ی نه چندان بزرگی که برای من همیشه حکم دریای عظیمی رو داشت قرار گرفته بود . دریایی که ناگهان در افق نیلگونش در رویای من کشتی سفیدی پدیدار می‌شد. کشتی‌ای بزرگ و زیبا، که با یک ردیف دودکش در پهنه‌ی دریای آرام خیال من روی یک خط مستقیم حرکت می‌کرد. کشتی آرام و باشکوه به راه خودش ادامه می‌داد و به فریادهای من که خواهش و تمنا می‌کردم نزدیکتر بیاد تا من بتونم سوار بشم، بی‌اعتنا بود . گاهی آرزو می‌کردم کاش ماهی بشم و به سوی کشتی سفید شنا کنم. ماهی شدن و شنای من شد غواصی در آب‌های تیره‌ی تالاب هورالعظیم و مقصدم به جای کشتی سفید، قایق کوچکی بود که درش به خوابی مرگ آفرین فرو رفته بودم.
دیده بان بعدی از قایقی که تا نقطه ایمن آورده بودش به داخل آب وارد شد و توی آب‌های سرد هور به سمت من آروم و بی‌صدا حرکت کرد . خواب من هر لحظه عمیق‌تر می‌شد و از مرگی که به سویش شنا می‌کرد کاملا بی‌خبر بود …دیده‌بان شناگر درحالی که سرش بیرون آب قرار داشت با دقت زیاد به علامت‌هایی که معبر مین رو نشون می‌داد نگاه می‌کرد و راهش رو به سمت بلم کوچک دیده بانی ادامه می‌داد . توی خوابم کشتی سفید روی نقطه‌ی افق گم می‌شد و فریاد‌های من تاثیری روی محو شدنش نداشت. دیده‌بان بعدی به چند متری من رسیده بود و با حرکت مختصری دستش لبه بلم رو گرفت. بلم تکون خورد و من چشم باز کردم. خیلی طول نکشید تا بفهمم چی گذشته. من و دیده بان بعدی چشم تو چشم هم شدیم. خستگی توی صورت هر دومون نقاب واضحی بود . دیده‌بان دست منو گرفت و خودش رو بالا کشید. ناگهان یک منور که بالای سرمون شلیک شد تالاب تیره رو مثل روز روشن کرد. مرگ رقم خورده برای من به فردا و دادگاه صحرایی نمی‌کشید. صدها گلوله‌ی خمپاره کالیبر کوچک، در اطراف ما فرود آمد و تالاب مملو مین، به دریایی از آتش تبدیل شد . کشتی سفید بوق بلندی کشید انگار می‌خواست با نفیرش مسافر جامونده‌ی کوچکش رو از خطری که پیش رو داشت آگاه کنه. مین‌های اطرافمون بر اثر شدت انفجار‌های گلوله‌های خمپاره یکی پس از دیگری منفجر می‌شدند. نزدیکترین مین که منفجر شد من و دیده‌بان و بلم به هوا پرتاب شدیم و من احساس بی وزنی کردم . به ثانیه‌یی نکشید که دوباره توی آب سقوط کردیم و از سطح آب به زیر رفتیم . زیر آب صدای انفجارها قطع شد و بدن تکه پاره من به آرامی به کف گل آلود هور رسید . توی نور انفجار بعدی من چشم‌های یک مارماهی پنهان شده زیر گل رو دیدم که منو نگاه می‌کرد …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s