منهتن ( 5 )

 

خانم مدیر منو تا در خروج بدرقه  کرد و برام دست تکون داد . عرض پیاده‌رو پهن رو طی کردم و برای یه تاکسی شورلت زرد دست بلند کردم …هیچوقت نفهمیدم کدوم نقطه ی پیاده رو سقوط کرده ، از معدود آدم هایی هم که پرسیدم کسی جوابی نداد … نشستم ته تاکسی پشت سر راننده ی مسن و نگاهم از پنجره رفت بیرون . تا لانگ آیلند سه ربعی راه بود و منهتن مثل همیشه غرق شلوغی و ترافیک و ازدحام . یاد جمله ی آرتا افتادم که می‌گفت توی سیتی پاتو بذاری تو خیابون ماشین از روت رد می‌شه … رفتن به  روی پشت بام قلبم رو به درد آورده بود و هنوز نوک انگشتم که سه سال پیش لحظه ی پریدنش قوزک پاشو لمس کرده بود می‌سوخت … پشت اولین چراغ قرمز متوقف شدیم ، در تاکسی باز شد و اومد داخل و کنارم با فاصله نشست . تی شرت قرمز تند و شلوار کتون سفیدی  تنش بود . این تی شرت رو می‌شناختم همونی بود که یه عکس باهش توی فیسبوکش گذاشته بود . لبخند زد و بدون صدا و با حرکت لب‌ها ازم پرسید : خوبی ؟ دستش رو که روی صندلی تاکسی بود گرفتم و سری به علامت مثبت تکون دادم . نگاهش رفت به روبرو …مثل شب هایی که باهم تی وی نگاه می‌کردیم و یک آن می‌دیدم نگاهش رفته جای دیگه … تاکسی حرکت کرده بود و تاکسی من ، توی آینه اش منو زیر نظر داشت . یادم اومد تی وی مونو گذاشته بودیم تو اتاق ژاپنی … یه اتاقمونو به سبک ژاپنی تزیین کرده بودیم . سقفش رو چوبی کرده بودیم و ارتفاعش رو آورده بودیم پایین ، انقدری که دستت رو بلند می‌کردی بهش می‌رسید . در رو هم کشویی کرده یودیم با قابی ظریف و شیشه های نازک مات … اون اتاقو خیلی دوست داشت و بعد از ظهرهای شنبه بعد نهار که می‌شد بالش گنده ی سفیدش رو می‌آورد اونجا و روی پارکت ، بی هیچ زیراندازی دراز می‌کشید و می‌خوابید . من یاد گرفته بودم وقتی صدای نفس‌هاش منظم شد ، آروم بیام و روی صندلی بشینم و نگاهش کنم . موهای بازش روی بالش پراکنده می‌شد . به پهلو می‌خوابید و سرش رو اندکی به سمت سینه خم می‌کرد و دستاشو زیر گلوش جمع می‌کرد … نگاهش می‌کردم و ازفکر نداشتنش خودآزاری می‌کردم … دستشو از دستم کشید بیرون و سرشو جلو آورد و زیر گوشم گفت : حیف که پیر بودی و گرنه زنت می‌شدم . و خندید . گفتم : زنم میشدی بازم خودتو می‌انداختی ؟ گفت : اون که آره ولی دیگه تنهایی نمی‌پریدم ، تو رو هم با خودم می‌بردم …

 

منهتن رو پشت سر گذاشته بودیم و تاکسی با سرعت خیابون  اصلی لانگ آیلند ، درازترین محله ی دنیا که صدها کیلومتر در امتداد ساحل کشیده شده بود رو  طی می‌کرد . حضورش کمرنگ شد و وقتی به نبش خیابون بروکلین رسیدیم  دیگه اثری ازش نبود . سومین ویلا شماره ی هفده بود و من  آرتا و لیلای سه  ساله رو دیدم که توی ایوون چوبی جلوی بنا نشسته بودند . با دیدن تاکسی و من به استقبالم اومدند و آرتا در فاصله ی دوباری که منو بوسید ، بازومو گرفت و تو چشمام لبخند زد و گفت : عمو فراااا … تاکسی دور زد و رفت و من تیمور رو دیدم که از پشت ساختمون ظاهر شد و دست محکمی با من داد و گفت : بشین برم برات نوشیدنی بیارم . نشستم روی صندلی ایوون . همه چیز زیبا بود . حیاط بزرگ چمن کاری شده و درختان بزرگ و ردیف گل هایی که پای نرده های جدا کننده ی خونه ها کاشته بودند . گوشه ی استخر المپیک سایز خونه هم دیده می‌شد . آرتا داشت با زن همسایه ،  کنار پرچین حرف می‌زد . از دری که توی ایوون باز می‌شد سینی آب پرتقال اومد تو . نگاهش کردم ، تی شرت زردی پوشیده بود هم رنگ شربتی که آورده بود . سینی رو گذاشت روی میز و کنارم نشست . دستش رو گذاشت روی دستم . همیشه ی خدا که با هم بودیم دست همو می‌گرفتیم . به چشم های طوسیش نگاه میکردم ، یه صدای موزیکی از توی ساختمون بیرون می‌اومد . یه صدای محزونی می‌خوند … در آن دو چشم پرگفتگو چه می بینی ….

 

 

 

.

 

.

 

 

 

 

 

 

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای منهتن ( 5 )

  1. گیوا :گفت

    تو بگو در آن دو چشم پر گفت‌و‌گو چه می‌بینی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s