منهتن ( 4 )

 

خانم مدیر ساختمون منو همون لحظه ی اول به جا آورد و درخواستمو بدون لحظه ی مکث و تردید پذیرفت . گوشی رو برداشت تا با کسی هماهنگ کنه اما انگار منصرف شد . گوشی رو گذاشت  و توی بی سیم داخلی خودش به بیل نامی گفت که بیست دقیقه در دفترش نخواهد بود و همراه من قدم به لابی بزرگ برج سی طبقه گذاشت . کارکنان به احترامش نوبت آسانسورشون رو به ما دادند و به چهره ی غمزده ی من دقیق شدند …

 

در ارتفاع پشت بام هوا خیلی خنک تر از کف خیابون بود . معلوم توی مغز خانم مدیرهم ، فیلم اتفاقات اون صبح شوم داره پخش می‌شه . حرف زدنش با اون لهجه ی غیر امریکائیش منقطع شد تا دیدم که هرکدوممون تکیه داده به لبه حفاظتی پشت بام برج ، به یک سمتی خیره‌ایم …

 

پس سه سال که از اون واقعه گذشته بود در سالگردش جرات این رو پیدا کرده بودم که برگردم این جا و از خانم مدیر بخوام اجازه بده برم روی پشت بام برج … ما در میانه ی منهتن بودیم ، بالاتر از زمین و پایین‌تر از خیلی برج های بلند دیگه … روی هر برج کسی رو می‌دیدم که آماده ی پریدنه …سعی می‌کردم نگاهمو برگردونم ولی اون ها فریاد می زدند و با حرکت دست و سر سعی  میکردند توجه منو جلب کنند . چشم ‌های خانم مدیر سمت من برگشته بود و متوجه حال منقلبم شده بود . یک آن دیدم همه شون پریدند و برج‌ها دور سرم به دوران افتادند . دست خانم مدیر رو روی بازوم احساس کردم . پرنده‌ها برام دست تکون دادند و لحظات بین پریدن و رسیدن به مرگشون رو طولانی کردند …

.

.

 

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای منهتن ( 4 )

  1. گیوا :گفت

    آخ که چه روزایی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s