والسلام ( 2 )

گلوم تو چنگالش بود … داد زد : ننه سگ می کشمت … داشتم خفه می‌شدم . تقلا می‌کردم از دستش رها بشم . گردنمو به لبه ی توالت فرنگی فشار می‌داد و با غیظ سعی داشت کارمو بسازه … داد زدم مجید ولم کن … گفت : آشغال اسمو منو نیار … سه روز بود که این جا بود . کلامی با من حرف نزده بود .و حالا پریده بود بهم که چرا همیشه بیداری … می‌دونستم  داره ماموریتشو انجام می‌ده … زانوشو توی شکمم فشار می‌داد … باید طاقت می‌آوردم ، نمی‌شد دستی بهش بزنم … باید طاقت می‌آوردم

 

 

.

.

.

 

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s