سبز جیغ براق ( 1 )

سرپایینی فیشرآبادو که می‌اومدیم پایین ، از زیر پل کریمخان تا میدون فردوسی ، سردی هوا می‌زد تو لباس‌هامون ولی ما همیشه ی خدا که با هم بودیم ، نمی‌دونم چه قسمی بود که گرممونم می‌شد . ساعت چهار که در شرکت رو می‌بستند تا هفت و شب ، علاف خیابونا بودیم . تا ساعت جدایی برسه و هر کی بره خونه ی خودش . تا میدون فردوسی پیاده می‌اومدیم ، بعد تصمیم می‌گرفتیم سینما بریم ، تئاتر ببینیم ، خونه ی یه دوست خراب بشیم ، قدم بزنیم یا یه دونه از پیتزاهای خوش طعم و رنگ فست فود نبش میدون رو نفله کنیم .

اون روز هم مثل باقی روزها ، سرخوش و ولنگار داشتیم مسیر هر روزه رو طی می‌کردیم ، به نظرم می‌اومد کمی گرفته است . گاهی نگاهش مضطرب بود‌ ، گاهی سرگردان . هوای آذرماه سرد بود ، سردتر از سال‌های قبل . برگی هم به درختی نبود . دل آسمون بوی نم می‌داد و بارون . ساکت بود و من وراجی می‌کردم . نمی‌دونم چرا اون روز انقدر سرحال بودم . من کلا زمستونا حالم بهتره . با جناب فردوسی که چشم تو چشم شدیم ، همون جور که پا به پای هم می‌رفتیم ، از زبونش جمله یی رو که معلوم بود هزار بار از خاطرش گذرونده ، بر زبون آورد – من دیگه از امشب نمی‌رم خونه – سرم چرخید ، نگاهش کردم ببینم بازم یکی از مسخره بازیاشه یا نه ! ولی صورت جدیش و هیجانی که توش بود ، شکی نمی‌گذاشت که تصمیم مهمی گرفته . سکوت کردم . به خونسردی ذاتی من عادت داشت . از فکرم هزار تا سوال گذشت ، چرا نمیره ؟ جواب مامانشو چی می‌ده ؟ به بابا چی می‌گه ؟ یعنی چی اصلا ؟ استقلال ؟ البته کدوم دختریه که از حصارهای خونه نخواد فرار کنه ؟ ساکت بودم ، چشم های طوسی درشتش رو نگاه کردم و جواب هامو یکی یکی از چشم هاش می‌گرفتم .

دایره ی میدون رو رد کردیم و  به سمت جنوب و خیابون چرچیل و سفارت پایین رفتیم . میون فروشگاه‌های بزرگ و خوشگل لباس و کالاهای چرمی ، یه در ، آشنا بود برامون . دری آهنی . بلند و رنگ و رو رفته و قدمت دار – یه خانم خوشگل ، با کت چرمی سبز جیغ براق از توی ویترین داشت ما رو نگاه می‌کرد . به نظرم اومد داره با اون سرپلاستیکی‌اش اولین شب با هم بودنمون رو تبریک می‌گه . کلید بزرگی از جیبم درآوردم ، درو باهش باز کردم و راه دادم اول بره تو . پله‌های موزائیکی قدیمی رو رفت بالا و من بدنبالش . دستش کیف بزرگی بود که تا اون لحظه توجهی بهش نکرده بودم . پس وسایلشم آورده بود . از دار دنیا ، مایملکش یک ساک بود .  اون بالا یک در چوبی  که تا حالا هزار بار رنگ و روغن خورده بود راه ما رو می‌بست . آخرین دستِ رنگ ، آبی آسمانیش کرده بود . کلید دوم راهمون رو باز کرد و قدم به تنها اتاقی که توی این شهر بزرگ مال ما بود گذاشتیم . اتاق زیر شیرونی من ، سرد بود . گاز نداشت ، با نفت گرم می‌شد و مجبور بودم به خاطر احتیاط و صرفه جویی روزها که می‌رفتم سرکار بخاری رو خاموش کنم . از اتاق سردم خجالت کشیدم . سعی کردم بخاری رو زود روشن کنم . باهوش بود و متوجه سراسیمگی من شد و برای این که نشون بده سردش نیست ، کتش رو درآورد و به گیره ی کنج اتاق آویزونش کرد . پنجره ی اتاقم هم قد چنارهای خیابون فردوسی بود . چیزی به غروب نمونده بود . همزمان با شعله ی کبریت من ، اولین قطرات بارون شیشه‌ها رو خیس کردند . اتاقم نسبتا بزرگ بود ، فرشی نداشت و کفش موزائیک بود . چند تا صندلی و یه میز مشکی با پایه های ظریف ، یک تختخواب آهنی سفری و یک قفسه کتاب ذرب و داغون ، افتخار اینو داشتند که مبلمان سلطنتی اتاق منو تشکیل بدند . چرخی زد و روی نزدیکترین صندلی کنار بخاری نشست . بخاری جونی گرفت و زندگیمونو گرم کرد . من رفتم دنبال آب کردن کتری و عمل اوردن چای . زیر چشمی نگاهش می‌کردم . اضطراب نیم ساعت پیش رو از یاد برده بود و آروم به نظر می‌اومد . منو فراموش کرده بود و توی یه فکر دور و درازی غوطه ور شده بود . ریزش بارون تندتر شد و صدای آب توی ناودون فلزی شد موزیک متن فیلم اعلام استقلالش . موبایلش زنگ خورد ، قطعا مامانش بود . انگار صداشو نمی‌شنید ، بیست تایی زنگ خورد و خاموش شد . مامان ول کن نبود ، پنج بار باز گرفتش و باطری گوشی رو نصفه جون کرد . از جاش بلند شد و گوشی رو انداخت توی کیفش و گفت : مامانمه … و بی اعتنا رفت سمت بخاری … دستاشو گرفت روی بخاری و همون جور که نگاهش از پنجره به بیرون بود  گفت : چفت در دستشویی رو درست کردی یا هنوزم بی‌هوا وا میشه ؟ صدای خودمو شنیدم : نخیر درسته … صبح درستش کردم ، مکثی کردم و ادامه دادم : نمی‌خوای به مامان بگی اقلا ؟ نگران میشه خب … با تاخیر زیاد جواب داد : بذار بشه ، من دیگه خونه نمی‌رم ، تو هم ناراحتی من برم جای دیگه . اومدم جوابی بهش بدم ، صدای رعد نگذاشت چیزی بشنوه  . همش حس می‌کردم دارم صدای زنگ گوشیشو می‌شنوم – آسمون برقی  زد و صدای بارون بیشتر شد . صدای کتری به مجموع اصوات خونه اضافه شد  . دوباره نشست رو صندلیش دستکشای بافتنی که نوک انگشت نداشتند رو دستش کرد و پرسید : خوردنی چی داری ؟ گفتم : یه چیزایی هست …بارون یک باره  آروم شد  ، سکوتی شد . موبایلشم صدایی ازش در نمی‌اومد . گویی جهان فراموشش کرده بود و این چیزی بود که می‌خواست . لامپ اتاقم کوچیک بود و ما در نیمه تاریکی نشسته بودیم … برای اولین بار از وقتی قدم به اتاقم گذاشته بود نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت : من روی تخت می‌خوابم … تو یه فکری برای خودت بکن …

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s