پله ها

 

از دو هزار تا پله رفتیم پایین . یه پاگردی بود گویا . بوی نا بدجور می زد توی دماغم . گفت این جا واستا و منو چرخوند رو به دیوار … صدای قدماش اومد که ازم دور می‌شد . به خودم گفتم : کارت تمومه ، دیگه این پله‌ها رو برنمی گردی بالا …  خیلی  طول کشید ، شاید یک ساعت ، داشتم ضعف می ‌کردم  . خسته بودم ، از صبح منو هزار جا کشونده بودند . یه صدای زمزمه یی از دور اومد که نزدیک می‌شد . – به این جا مربوط نمی شه ، برش گردونید –  صدای قدم ها نزدیک تر شد و همون دست و صدای قبلی منو چرخوند و پله‌ها رو برگشتیم بالا . جون تازه یی گرفته بودم . چند دقیقه ی بعد داشتم دوباره هوای تازه ی ده شب رو می‌کشیدم توی ریه هام . صدای توقف ماشین رو جلوی پام شنیدم و دست ، منو هل داد توی ماشین …

.

.

.

 

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s