زویا ( 2 )

شمع روی میز رو روشن کرد . ساعد دستشو توی هوا بوسیدم ، لبخندی زد و نشست و از ورای نرده های ایوون ، توی تاریکی به نقطه‌یی مبهم به اون دور دست‌ها خیره شد . هر دو دلمون گرفته بود و لبامون به حرفی نمی‌چرخید .خش خش برگ‌های درختان ، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد . تا نیم ساعت پیش بارون ریزی که از ظهر گرفته بود می‌بارید . نیم رخش به سمت من بود و من  نگاهش می کردم . سرما از پتویی که دور خودم پیچیده بودم عبور می‌کرد . اما اون انگار سردش نبود . سال‌ها زندگی در آلمان به هوای سرد عادتش داده بود . یه پاشو جمع کرده بود توی شکمش و کف پاشو گذاشته بود روی صندلی و اورکت زیتونی رنگ منو انداحته بود روی دوشش . باد ، درخت راش بزرگ روبرومون رو به رقص آورده بود . یاد اون دیواری افتادم که روش توی خونه ی قدیمی‌شون توی خیابون ویلا ، شعرم رو براش نوشته بودم . با اون ته مداد کوچیک … صدای گریه ی بچه‌اش از توی اتاق ، منو از ورای سال‌ها ، دوباره آورد توی ایوون …

.

.

.

.

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای زویا ( 2 )

  1. ناهید :گفت

    نشخوار خاطرات و تکرار اون رو مخ آدم … عذاب مضاعفه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s