همین

 

 

تصمیم نداشتم  وبلاگ نویس بشم ، اصولا من هیچ تصمیم خاصی برای هیچ کاری نداشتم . صبح‌ها می‌رفتم سر کار و شب‌ها خسته می‌خوابیدم . یک روز یکی از اون هزاران تصویری که توی مغزم بود رو نوشتم . خیلی کوتاه بود ، به نام خانم کتابدار ، اوایل همین وبلاگم هست متنش . ماجرای داستان  مال دوره‌یی بود که وسایل ارتباطی امروزه مثل موبایل و اینترنت وجود نداشت و راهکار ارتباطی من و دوستم ، نامه‌هایی بود که توی یک کتاب خاص می‌گذاشتیم و هر کس به نوبت اونو از کتابخونه قرض می‌گرفت و نامه‌ی طرف مقابل رو می‌خوند . این اولیش بود . دومی وقتی توی ذهنم شکل گرفت که بالای داربست یه ساختمون گرفتار طوفان شدم – داستان آهنگر – اونم همون اوایله به گمانم …

من تصاویر بعدی رو هم نوشتم ولی هر روز که یکی رو می‌نوشتم ، تصویر بعدی و بعدی جاشو پر می‌کردند و مجالی نمی‌دادند ‌ تا پرده‌ ی ذهنم بی لکه بمونه . این جا رو هم به توصیه ی دوست نازنینی سرهم کردم تا حداقل بشه آرشیوی از تصاویر مکتوب مغزم . حداکثرم خدا رو چه دیدی …

همین

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s