بایگانی ماهانه: سپتامبر 2012

اسب

دکتر گفت : این جوری که نمیشه ، دستاشو باز کنید من باید مریضمو معاینه کنم . اسب گفت : نمیشه آقای دکتر ، گفتن این آقا رو همینجوری بیاریم وببریم … دروغ می گفت ، کسی همچین دستوری نداده … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 3 دیدگاه

شغال ( 4 )

هر سه تامون خم شدیم و از آب خنک چشمه نوشیدیم … باید درازکش می شدیم تا لبمون به آب چشمه برسه ، مجید نخورد ، همونجور وایساد ما رو نگاه کرد ، صورتامون خیس شد و خنک …با پشت … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

شغال ( 3 )

صدای زوزه ی کشدار صدها شغال توی کوه پیچید . شاید اگر در حالت معمول بودم اصلا این صداها رو نمی شنیدم واز خواب بیدار نمی شدم ، اما اون صدای جیغ مانندش وقتی رفت زیر ماشینم ، مثل اره … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

شغال ( 2 )

*شغال(2)* آق مهندس …! آق مهندس …! از پشت میز صبحونه بلند شدم و از در بالکن گذشتم و لب نرده ، پایینو نگاه کردم . جلیل اون پایین بود . گفت : آق مهندس ، راهش انداختم رفت ، … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه

شغال ( 1 )

ساعت ماشین ، دوتا صفر و دوتا یک رو نشون می داد . یک و یک دقیقه ی بامداد …ماشین مشکی ،هم رنگ تیرگی شب ، سیاهی جاده رو می شکافت و پیش می رفت . جز صدای موتور که … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه

منهتن ( 3 )

کلاه آتش نشان زن افتاده بود وخرمن موهای باز شده اش ، در تقلا و کشمکش جمعیت شونزده هفده نفره ، توی هوا مواج بود . دیگه به کلاهش نیازی نداشت ، اونی که قرار بود نجاتش بده ، داشت … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 4 دیدگاه

دریایی از میلیون ها نقطه ی نورانی پیش رومون در پهنه ی بزرگی ، گسترده بود . انبوه چراغ های ثابت و سیار تهران تا دور دست ها کشیده شده بود . زیر پامون کمی پایین تر از تخته سنگ … ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 2 دیدگاه