گوسفند

   کل اش پنج دقیقه بود ، توی دو ماه ، اما همون آخر دقیقه ی اول ، صدا قطع می شد و تو می موندی با گوشی چرک و بی مصرفی که  توی دستت مونده بود و شیشه یی با قطر دو سانت که صدا ازش رد نمی شد … لب ها رو تصنعی باز و بسته می کردی و به هم می دوختی و جدا می کردی تا بتونند لب هاتو بخونند که … » من خوبم … نگران من نباشید » … آخر چطور نگرانت نباشیم بچه اَکم وقتی بعد این همه زمان و این همه کیلومتر که اومدیم این جا بالای  کوه و از کلی دالون و دیوار و دروازه وحیاط گذشتیم و از توی برف ها رد شدیم ، ببینیمت ، صداتو قطع کنند …

   و صدا قطع بود … قطع … من این ور شیشه تئاتر بازی می کردم اون ها اون ور تماشا … ده ثانیه ی آخر دوباره صدا رو وصل می کردند … یعنی آخرشه  والان قطع و میشه و تمومه … خیلی حقارت بار بود ، خیلی بیشتر از موقعی که پاشو گذاشته بود روی گردنم وگلومو فشار می داد … خیلی بیشتر از وقتی که حرف های کثیف بارم می کرد یا می گفت که فلان چیزو وارد بدنت می کنم یا دستامو از پشت می بست و الانه که آویزونت کنم … هر چی بود اون موقع ها خودم بودم و خودم …اما الان فرق می کرد … خیلی چندشناک بود … من خوبم ، به خدا ، باور کنید … ناباور نگاهم می کردند و بازیگرتر از من بودند که بتونند جلوی اشک هاشونو تا وقتی جلوی چشم من هستند ، بگیرند … صدا قطع بود … صامت  … خیلی حقارت بار بود …به حقارت گوسفندی که پوزه شو توی کاسه ی آب فرو می کردند و  به زمین می کوبیدندش و بدون این که هیچ کدوم از دست و پا زدن هاش ، به دردش بخوره ، گلوشو به تیغی می شکافتند و می گذاشتند آروم آروم جون بده …

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s