بایگانی ماهانه: آوریل 2011

برج اسکان

  به اتاقک آسانسور رسیده اند ، رنگی مالیده اند گوشه و کنارش . اما بیش از سی  وهفت هشت سال رفت وآمد ، نمی تونه سنشو پنهان کنه… طبقه ی یازدهم پیاده میشم ، راهروها هم همون حکم رو … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

کافه پترا …

  روی میز تیره خط می کشم با سر انگشت … کافی من ، نیم نگاهی به من داره … مرد غمگینی که از چشمهاش خستگی می باره ، تُن صداش خیلی پایینه و فنجون قهوه اش معمولا به نصف … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

  مادر بزرگ کتاب کهنه ، با برگ های زرد  و پریشون رو بست  و روی سینه اش گذاشت … به تانی چشم ها شو بست و گفت : خب ، بچه ها برید بخوابید ، باقیش بمونه برای فردا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

خیابون عباسی

دیوان حافظ رو می بندم و لحظه ی تامل می کنم و به نقطه ی خیره میشم .دو سوم دیوانو تا بحال خوندم . هر شب یک غزل ، روش تعمق می کنم و بارها دوره ش می کنم تا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

آهنگر

تعدادی از کارگران محوطه کارشونو ول کرده بودند اومده بودند تماشای پدر و پسر آهنگری که در ارتفاع ده متری روی داربست داشتند پنل های آهنی سنگینی رو نصب می کردند. هر دو به شدت خسته شده بودند و کار … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

گفت :میشه عکسای عروسیتون رو بیاریید ببینم ؟ نگاهی به همدیگه انداختیم و … گفت : ما عروسی نکردیم . گفت : اِ چرا پس …؟ حیف نبود ، عروسی نگرفتید ؟ من براش شمرده توضیح دادم ، ما اصلا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

شیرین

لبهای ترک خورده اش تکانی خورد… – چند وقته با هشی ؟ همونجور که چشمامو بسته بودم گفتم – دو سالی شده صورتشو اون ور کرد و از شیشه ی ماشین بیرونو نگاه کرد و پرسید – اسمش چیه ؟ … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید