از بوی بخاری ماشین متنفر بود . تو اون سرما و برف و یخ جنگل کاج های بلند تایگای سیبیری، با سرعت زیاد می روند . من مچاله شده بودم کنار در و پاهای بی جوراب و کفشم رو چسبونده بودم به داشبورد ماشین عهد بوق دوره خروشچف .چیزی نمی گفت . تو خودش بود و عنق . شایدم غمگین . منم غمگین تر . دست و پاش بلند بود برای همین صندلی رو داده بود عقب و دو دستی فرمونو گرفته بود و به خط مستقیم جاده ی خلوتی که جنگل رو دو نصف کرده بود، طی می کرد. پام رو سرما می گزید اما می دونستم بخاری ماشین روشن بشو نیست که نیست. بیشتر تو خودم جمع شدم .جز صدای موتور و سایش لاستیک ها روی جاده چیزی شنیده نمیشد. خوابم می اومد و ما سیزده ساعت بود که بی وقفه رونده بودیم .به کاج ها حسودیم میشد. سردشون نبود و غم نمی دونستند چیه … سرمو کمی گردوندم تا ببینمش . مستقیم جلوشو نگاه می کرد و توجهی به من نداشت . موهای کوتاهش به هم ریخته بود . از اون زاویه نمی تونستم چشم‌های سبزش رو ببینم … هفت ساعت دیگه می رسیدیم و بعد من پیاده میشدم و ما برای همیشه از هم جدا می شدیم . این پایان راه ما دو نفر بود …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

دی دی

عصرایی که فرداش تعطیله رو خیلی دوست دارم ، دیگه برای فردا استرس کارو نداری و یه همچین عصری می‌تونم با آرامش عمیق تری به بدبختی‌هام فکر کنم . هوا دیگه تاریک شده بود که دی دی زنگ زد و گفت بیا بریم یه دوری بزنیم . گفتم کجا بریم خب ؟ گفت ته یادگار امام یه دور برگردون جدید ساختن ، بریم افتتاحش کنیم . من گفتم ته یادگارامام ، بوی بد می‌ده ، من نمی‌یام . دی‌ دی‌ام گفت  خب بریم کافه ویونا بتمرگیم و اسپرسو بزنیم به بدن . یه ربع بعد دم خونه‌ام دست دی دی روی بوق بود . کلا دی دی عادت نداره از مزدا تیری مشکی و خوشگلش پیاده شه زنگ خونه رو بزنه ، از همون سر کوچه که می پیچه دستش رو می‌ذاره روی بوق که یعنی بیا پایین . وقتی سوار شدم دی دی یه تابی به سیبیلای نیمه باریک و ملوسش داد و با یه دست طره ‌یی از موهای سفیدش رو که روی پیشونیش افتاده بود کنار زد و با کف دست  محکم زد پشتمو و گفت : چطوری پسر ؟ و البته مثل همیشه منتظر جواب من نشد و پاشو گذاشت روی گاز … سه تا چراغ قرمز که رد کردیم متوجه شدم صندلی عقب ماشینش خیلی آشفته اس . ملتفت من که شد یه قهقهه یی زد و گفت نمی دونی دیشب اون عقب چه افتضاحی بود . گفتم مگه تو دویست و پنجاه متر آپارتمان محمودیه جا نمی‌شدید که  اون عقبو به گند کشیدید؟ دی دی یه نگاه تو چقدر خری به من انداخت و گفت اولا دیرش شده بود دوما دور بودیم از خونه سوما شما موقع خاک توسری همش یه فرم میری جلو ؟ یه موقعی خب عشقته تو تنگی و ترس بلولید تو هم … من که به درایت و شعور و پاکدامنی دی دی شکی نداشتم فورا البته واحسنت و همینطوره رو به خیک شیکمش بستم و کله ی خالی مو تکون دادم . دی دی به طرفــه العینی دم کافه ی همیشگی‌مون پارک کرد و همچین بشاش و قبراق از ماشین پیاده شد که انگاری می خواد بره کافه واسه عرق خوری … پشت میز که نشستیم دی دی سرش آورد دم گوشمو گفت صندلی عقبوهر وقت خواستی دربست بذارم در اختیارت ، تعارف نکن صندلی خودته … سکوت منو که دید یه نوچ نوچی کرد و رو به شخص سومی که نبود گفت شیکم دختره رو شوعرش آورده بالا این هنوز داره به عشقش فکر می کنه … منم در حالیکه سعی می کردم یه قیافه ی خیلی بی گناه و دردمندی به خودم بگیرم گفتم خب چی بخوریم ؟ دی دی گفت ما همیشه چی می خوریم ؟ بعد اضافه کرد امشب کجایی ؟ منم فوری بُراق شدم که آره امشب جایی دعوتم که دی دی یه کف دستی محکم خوابوند تو سینه‌ام و در اومد که به این سن رسیدی هنوز دروع گفتنو یاد نگرفتی … امشبم میری متکاتو بغل می کنی و روحتو بخیه می‌زنی … خب دی دی همیشه واقع بین بود و عادت نداشت خودشو و البته دیگرانو مثل من دچار سردرگمی و توهم کنه . دی دی همیشه‌ی خدا شاد بود هر چند که می‌گفت دنیا پره از آدمای «خوشحال» که اون ازشون متنفره و حالشو به هم می زنند . اسپرسو که اومد روی میز اخلاق منم بهتر شد و کمی به آخر و عاقبت دنیا امیدوارتر شدم . دی دی نوشیدنی شو مزه کرد و پرسید که آیا وبلاگشو خوندم ؟ خوشبختانه من شب قبل احتمالا همون موقع که دی دی در صندلی عقب ماشینش مشغول  کشمکش بوده وبلاگشو خونده بودم . دی دی عادت به پرده پوشی نداشت و ریزترین ماجراهای البته خوندنی زندگیشو همیشه می‌نوشت . تقابل زمانی مطالعه‌ی وبلاگش و حال روزی که دی دی همون موقع داشته ، موقعیت مضحکی رو تو ذهنم ایجاد می‌کرد . لیوان قد بلند دی دی که نصفه شد گیر داد به وبلاگ راوی که چرا انقده نامنظم می‌نویسم و این که نباید تارعنکبوت ببنده اون جا … یکی نبود تارعنکبوت های مغز منو جمع کنه …حرفاش که ته کشید گفتم:زرت و زورتت تموم شد ؟ گفت : بله تا همین جای فرمایشاتم برات بسه و رفت تو نخ کون دختری که همراه دوستش تازه وارد کافه شده بود و یکی از این شلوارای جین پاره پوره رو همراه تنگ ترین و کوتاه ترین مانتو موجود در بازار پوشیده بود. همون جور که چشمش رو از سوژه بر نمی داشت دستش رو گذاشت روی دستم. گرمای رو به تزاید دست دی دی نشون می داد که حالش عنقریبه دگرگون بشه .دختره که از دیدرس دی دی خارج شد نگاهش چرخید سمت من و جوری منو نگاه کرد که انگار می خواست بگه : ببخشید شما ؟

.

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

طبقه هفدهم

پیشونی مو چسبونده بودم به شیشه ی قطور نمای برج سی طبقه . خورشید درست مقابل صورتم ، اون سمت شیشه قرار داشت و از گرماش شیشه داغ شده بود .من طبقه هفدهم بودم و از اون بالا آدم های خیابون قد یه مورچه دیده میشدند .مورچه ها همه جا ولو بودند و ماشین های رنگارنگشون سرتاسر خیابون رو پر کرده بود. توی ترافیک دم غروبی ماشین ها هم مورچه وارپشت سر هم حرکت می کردند.
سرم رو چسبونده بودم به شیشه و نگاهم به پایین بود . بی تفاوت و کرخت . ساعت کار تموم شده بود و همه رفته بودند. یک ساعتی میشد تو اون حالت مونده بودم . معلوم نبود چی رو نگاه می کنم . بیشتر شده بودم خود نگاه تا نگریستن . خورشید داشت جونش تموم میشد . انگار ذره ذره جون من هم باهش می رفت . مورچه ها سرعت گرفته بودند و به همه جا سرک می کشیدند . از همشون متنفر بودم . کاش کاسه سرم اونقدر محکم و سفت بود که می تونستم بکوبمش به شیشه و بشکنمش تا سرم رو بیرون کنم و هوای تازه رو بکشم تو ریه هام . مورچه ها منو نمی دیدند. هیچکس نمی دونست یک نگاه در طبقه هفدهم داره حرکاتشون رو می پاد .
یک پرنده اومد چرخی زد و جایی نزدیک من نشست . با نوکش به شیشه ی ضخیم ضربه یی زد . انگار می خواست امتحانش بکنه . بعد منو دید و بلافاصله پرواز کرد . اون پرنده تو بودی . بعد سه سال فقدانت اومده بودی به من سر بزنی اما مثل همیشه دلت کوچیک بود و به اندک واهمه یی می رفتی تا شاید سه سال دیگه در ارتقاعی دیگه بیای سراغم …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

پنجاه سلول

وقتی صدای باز شدن در اصلی اومد می دونستم میاد سراغ من . بیست وچهار تا در رو رد می کرد و انتهای راهرو روبروی سلول بیست و پنجم ، جایی که من بودم متوقف میشد . اون ساعت روز حتما کار علیحده یی داشت و گرنه صبحانه که گذشته بود و به نهارم هنوز خیلی مونده بود . هر طرف راهرو بیست و پنج تا سلول بود و تنها ساکن این پنجاه تا سلول خالی من بودم . کلید توی قفل در چرخی خورد و در سنگین فلزی به کناری رفت . همراه باز شدن در فرمان خاصی صادر نشد. نه ازم خواست چشم بند ببندم و نه داد زد : رو به دیوار . تنها کاری که کردم این بود که پا شدم وایسادم . کاملا غیر ارادی . بعد مدتها چشمم به آدمیزادی افتاد . تمام این مدت تنها ارتباطم فقط شنیدن صدا بود اونم با چشم های بسته . قد بلندی نداشت و موی سر و ریش کم پشتش زرد بود . تقریبا لاغر با صورتی تکیده و کمی پیر . از روی برگه هایی که دستش بود اسم منو خوند به حالت سوالی . من تایید کردم . صداش خش دار بود و تا حالا نشنیده بودمش . پرسید: چند وقته این جایی ؟ گفتم : نمی دونم قربان .کلمه قربان رو بی هوا گفتم . رسم نداشتم این جور صداشون کنم . گقت : یعنی چی نمی دونی ؟ گفتم : نمی دونم . شاید شش سال بشه . دقیق نگاهم کرد و سر تا پامو خوب ورنداز کرد . گفت : میدونی مادرت مرده ؟ گفتم : بله ، پارسال بهم گفتن . یه چیزایی نوشت توی برگه اش . سرشو که آورد بالا حس کردم چیزی می خواد بگه اما نگفت . دستش رو بلند کرد درو کشید و بست . کلید بار دیگه توی قفل چرخید . من نشستم پای دیوار و به در خیره شدم …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

اون روز بعد از ظهر وقتی روی کف اسفالت خیابون دراز کشیدم ، نمیدونستم آخرین روز زندگیمه . تقریبا تمام حافظه ی چهل ساله مو در یک آن از دست دادم و تنها چیزی که یادم بود این بود که سوار موتور سیکلت بودم که با یک ماشین شاسی بلند سفید شاخ به شاخ شدم .سعی می کردم اسمم رو به خاطر بیارم و در طیف گسترده یی از اسم ها از آیدین و فرامرز گرفته تا مسعود و بهنام سرگردان بودم ولی حتی اگر یک ساعت هم بیشتر زنده می موندم عمرا که فکرم می رسید که اسمم افرا بوده … سرهایی روی صورتم خم شده بودند و با صدای بلند حرف می زدند . یادمه دهن یکی شون بد جور بوی سیگار می داد طوری که می خواستم بالا بیارم . شدت تصادف خیلی زیاد بود ولی من دردی نداشتم. یکی دستش رو گذاشت روی گردنم و گفت : انگاری مرده . من نمی دونستم مردم یا نه . تا حالا تجربه مردگی نداشتم ولی شاید مرده بودم که دردی نداشتم. اسفالت سرد بود و نور کم رمقی از باقیمانده خورشید مایل بعد از ظهر زمستانی توی چشمم می زد . سرهای خم شده ازم دور شدند و همین باعث شد نور بیشتری دریافت کنم . دلم می خواست همو ن جا بخوابم . انگار از موتور چهل ساله زندگی پیاده شدم .خسته بودم و حس می کردم تجربه مردن خیلی چیز بدی هم نیست که آدم ها انقدر ازش واهمه دارند .
سردم شد . بیشتر . انقدر که بدنم شروع کرد به لرزیدن . اون گرمای بی رمق نور خورشید رو بدنم می مکید. چشمهام سنگین شدند . همه چیز تاریک شد برای لحظه یی . بعد یک نور تند زننده زد تو چشمم . یه صدایی گفت : تموم کرد …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

سوگواری خودم
بر نعش هزار بار مرده‌ام
.
.
.
.

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

ژاله

گفت : اگه بخونم می‌تونی تایپ کنی یا باید حتما نوشته رو ببینی ؟ سری تکون دادم و گفتم : می‌تونم، بخون … متن دستنویس اعلامیه رو از کنار دستم برداشت و شروع کرد به خوندن. احتمالا تایپیست‌های قبلی نمی‌تونستند بدون دیدن کلمه، تایپش کنند. کاری که برای من سهل و ممتنع بود. دستگاه تایپ برقی بود و من اولین باری بود که دستگاه تایپ برقی می‌دیدم. تا قبل این، دستگاه‌هایی که باهشون کار کرده بودم دستی بودند و باید انگشتت رو، روی کلید مورد نظر می‌کوبیدی تا اهرم مختص اون کلید بلند بشه و اثر حرفی که روش برجسته ساخته بودند رو، روی نوار جوهر و کاغذ زیرش ثبت کنه . کلیدای دستگاه برقی به محض لمس مختصری توسط انگشت، توسط موتور ناپیدا و کم صدایی گرفته می‌شدند و به زیر کشیده می‌شدند و باقی ماجرا اتفاق می‌افتاد. عصر یه روز ابری و غمگین بود و ما تنها توی اتاقی بودیم که دو پنجره قدی چوبی رو به حیاط داشت و با در دومی هم به اتاق مجاور متصل می‌شد. سه ضلع حیاط رو ساختمون خونه احاطه کرده بود و در ورودی، در ضلع چهارم قرار داشت . یه در باریک آهنی به رنگ نقره یی . سبک خونه‌های قدیم، بلافاصله بعد در، دو تا پله می‌خورد به کف حیاط . در مرکز حیاط هم باغچه بی‌درختی بود که شمشاد و گل‌های پاییزی خاکش رو پوشونده بودند…
ازش عقب افتادم و خواستم که دوباره بخونه … از من بزرگتر به نظر می‌رسید . شاید حداکثر یکی دو سال. تا حالا ندیده بودمش. روسریش کاملا جلو بود و مانتوی سرمه یی بلندی تنش بود و خیلی راحت چهارزانو، روی زمین نشسته بود. کاری که برای من سخت بود و عادت نداشتم . نمی دونستم خوشگله یا نه . اصولا درکی از زیبایی دخترانگی نداشتم و تو اون سن و سال تنها غریزه‌ی کور بیدار شده در سن بلوغ که تازه پشت سرش گذاشته بودم منو جذب دخترها می‌کرد، حسی که البته شامل حال دخترهای هوادار نمی‌شد و به صورت غیر ارادی برام کاملا خنثی بودند و دست بالا یه جور برادرواری بهشون وصل می‌شدم.
صدای باز شدن در آهنی کوچه اومد و ما ناخودآگاه از پنجره نگاه کردیم که ببینیم کیه ! سه پسر جوون اومدند توی حیاط و در رو پشت سرشون بستند . یکی‌شون رو من می‌شناختم. ناصر یخچالیان . پسر شوخ و مشنگی که پیش ما تازه وصل شده‌ها، کهنه هواداری محسوب می‌شد. ساعت نزدیک چهار عصر بود و من می‌دونستم این ساعت، کلاس چهارصد، در این خونه تشکیل می‌شه. کلاسی که نزدیک سی نفر شاگرد داشت و مدرسینش به تناوب تغییر می‌کردند و حوزه‌های مختلفی که بیشتر حول وحوش تاریخچه سازمان و متون مذهبی بود، تدریس می‌شد. چهارصد و پونصد و ششصد، اسامی سه کلاسی بود که از چند هفته قبل، پس از پر کردن پرسشنامه‌هایی که بهمون داده بودند تا پر کنیم و میزان اطلاعات عمومی و سطح مطالعاتی فرد رو ارزیابی کنند، برامون تشکیل داده بودند. همه‌ی دوستان نزدیک من و هم سنام افتاده بودند کلاس چهارصد ولی من یکی رو نمی‌دونم چرا در کلاس پونصد که به ظاهر سطح و گروه سنی بالاتری داشت، دسته بندی کرده بودند. بچه های کلاس ششصد رو اکثرا دانشجوها و سمپات‌های قدیمی‌تر تشکیل می‌دادند. صمیمی‌ترین دوستم، محمد هم توی کلاس چهارصد بود و احتمالا تا دقایقی دیگه می‌اومد بی خبر از این که من هم در این خونه‌ام و از پنجره می‌بینمش. خونه متعلق بود به خانواده محمد تهرانچی، یکی از هواداران خوش تیپ و قدیمی که بر خلاف باقی بچه‌ها، همیشه با کت وشلوار خوش دوختی می‌دیدیمش… روی یک آیه قرآن که در متن اعلامیه اومده بود مکث کرد و ازم کمک خواست. لغت غریبی بود که تایپ اشتباهش دردسر‌ساز می‌شد. موندیم که چه کنیم. در حیاط مرتب باز و بسته می‌شد و بچه‌های کلاس چهارصد، به تناوب می اومدند و از دری وارد اتاق کلاسشون می‌شدند. محمد هم اومد و داخل شد. جای کلمه مشکل ساز رو خالی گذاشتیم و ادامه دادیم. اعلامیه راجع مرگ مشکوک عباس عمانی در جریان میتینگ اخیر بود که حوالی میتینگ توسط افراد ناشناسی ربوده شده و چند ساعت بعد جسم بیهوشش رو کنار خیابون رها کرده بودند. انتقالش به بیمارستان و تشخیص ضربه مغزی و مرگش در کمتر از دوساعت، تمام ماجرای روز آخر زندگی عباس بود. سازمان از مرگ رایگان عباس، نهایت استفاده رو برد و اطلاعیه شدید الحنی صادر کرد. اطلاعیه‌یی که حالا ما داشتیم به صورت اعلامیه تایپش می‌کردیم تا به صورت زیراکس چاپ و تکثیر بشه و توسط هوادارها در سطح محلات پخش بشه. تایپ اعلامیه تموم شد و برای حل مشکل کلمه‌ی آیه فکر کردیم وارد حیاط بشیم و در قسمتی که خانواده محمد تهرانچی رو اون زندگی می‌کردند رو بزنیم و از محمد کمک بخوایم . محمد خونه نبود و ما مستاصل نشستیم توی اتاقمون و علیرغم این که داشت تاریک می‌شد رغبت نکردیم بلند شیم وکلید برق رو بزنیم. در اومد که من دیرم میشه و مامانم حالا گیر میده کجا بودی؟ و ادامه داد که هر روز مامان سوال و جواب می‌کنه کجا میری و چه می‌کنی؟ من در سکوت نگاهش می کردم. روسریش کمی عقب رفته بود و احساس می‌کردم با من راحته. از مشکلاتش راجع خونه و اینا می‌گفت و یکباره وسط حرفاش گفت : اون روز تو کوه خوب جمع کردی ماجرا رو. متعجب شدم، اصلا یادم نمی اومد توی برنامه‌ی کوه دیده باشمش . تقریبا هر جمعه کوه بودیم. در گروه‌های صد نفره و بنا به تشخیص بچه‌های بالاتر که استعداد مدیریت رو در من کشف کرده بودند مدتی بود سرپرست گروه من بودم و طبیعی بود همه رو خوب نشناسم مخصوصا دخترها رو ولی من که سرپرست بودم در یاد همه می‌موندم. ازش پرسیدم کی رو می‌گه؟ و گفت اون سراشیبی صخره‌ی صاف تپه‌ی نیاق که به ایوان نیاق معروف بود منظورشه. بالا رفتن از شیب تند ایوان خیلی سخت بود و ما بنا داشتیم نهار رو بالای ایوان بخوریم و کشیدن بچه‌ها به بالای صخره صحنه‌‌ کشمکش صعود کنندگان ناتوان شد. ماجرایی که با تهییج بچه‌ها و دادن روحیه، ختم به خیر شد …
عصر رو به غروب ما داشت اسیر تاریکی می‌شد، آیه ی توی اعلامیه هنوز معطل تصحیح مونده بود. از نشستن زیاد خسته شده بودم و پام خواب رفته بود. گاهی دختر همراهم در اتاق رو نگاه می‌کردم. اولین بار بود می‌دیدمش. اسمش رو هم نمی‌دونستم. اون روز به من ماموریت داده بودند به خونه تهرانچی بیام و با خواهری در تایپ اعلامیه همکاری کنم. هر دو در سکوت به نور رو به مرگی که از پنجره می‌تابید نگاه می‌کردیم. دلشوره‌ی آینده مبهم آویزه‌ی فکرم شده بود. نمی‌دونم شاید مرگ عباس عمانی عاملش بود . بی هوا برگشت وگفت : افرا … اسمت خیلی قشنگه ها … لبخندی زدم و گفتم: اسم تو چیه ؟ صورتش رو از من برگردوند و دوباره پنجره رو نگاه کرد و گفت : ژاله …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید