اون روز بعد از ظهر وقتی روی کف اسفالت خیابون دراز کشیدم ، نمیدونستم آخرین روز زندگیمه . تقریبا تمام حافظه ی چهل ساله مو در یک آن از دست دادم و تنها چیزی که یادم بود این بود که سوار موتور سیکلت بودم که با یک ماشین شاسی بلند سفید شاخ به شاخ شدم .سعی می کردم اسمم رو به خاطر بیارم و در طیف گسترده یی از اسم ها از آیدین و فرامرز گرفته تا مسعود و بهنام سرگردان بودم ولی حتی اگر یک ساعت هم بیشتر زنده می موندم عمرا که فکرم می رسید که اسمم افرا بوده … سرهایی روی صورتم خم شده بودند و با صدای بلند حرف می زدند . یادمه دهن یکی شون بد جور بوی سیگار می داد طوری که می خواستم بالا بیارم . شدت تصادف خیلی زیاد بود ولی من دردی نداشتم. یکی دستش رو گذاشت روی گردنم و گفت : انگاری مرده . من نمی دونستم مردم یا نه . تا حالا تجربه مردگی نداشتم ولی شاید مرده بودم که دردی نداشتم. اسفالت سرد بود و نور کم رمقی از باقیمانده خورشید مایل بعد از ظهر زمستانی توی چشمم می زد . سرهای خم شده ازم دور شدند و همین باعث شد نور بیشتری دریافت کنم . دلم می خواست همو ن جا بخوابم . انگار از موتور چهل ساله زندگی پیاده شدم .خسته بودم و حس می کردم تجربه مردن خیلی چیز بدی هم نیست که آدم ها انقدر ازش واهمه دارند .
سردم شد . بیشتر . انقدر که بدنم شروع کرد به لرزیدن . اون گرمای بی رمق نور خورشید رو بدنم می مکید. چشمهام سنگین شدند . همه چیز تاریک شد برای لحظه یی . بعد یک نور تند زننده زد تو چشمم . یه صدایی گفت : تموم کرد …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

سوگواری خودم
بر نعش هزار بار مرده‌ام
.
.
.
.

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

ژاله

گفت : اگه بخونم می‌تونی تایپ کنی یا باید حتما نوشته رو ببینی ؟ سری تکون دادم و گفتم : می‌تونم، بخون … متن دستنویس اعلامیه رو از کنار دستم برداشت و شروع کرد به خوندن. احتمالا تایپیست‌های قبلی نمی‌تونستند بدون دیدن کلمه، تایپش کنند. کاری که برای من سهل و ممتنع بود. دستگاه تایپ برقی بود و من اولین باری بود که دستگاه تایپ برقی می‌دیدم. تا قبل این، دستگاه‌هایی که باهشون کار کرده بودم دستی بودند و باید انگشتت رو، روی کلید مورد نظر می‌کوبیدی تا اهرم مختص اون کلید بلند بشه و اثر حرفی که روش برجسته ساخته بودند رو، روی نوار جوهر و کاغذ زیرش ثبت کنه . کلیدای دستگاه برقی به محض لمس مختصری توسط انگشت، توسط موتور ناپیدا و کم صدایی گرفته می‌شدند و به زیر کشیده می‌شدند و باقی ماجرا اتفاق می‌افتاد. عصر یه روز ابری و غمگین بود و ما تنها توی اتاقی بودیم که دو پنجره قدی چوبی رو به حیاط داشت و با در دومی هم به اتاق مجاور متصل می‌شد. سه ضلع حیاط رو ساختمون خونه احاطه کرده بود و در ورودی، در ضلع چهارم قرار داشت . یه در باریک آهنی به رنگ نقره یی . سبک خونه‌های قدیم، بلافاصله بعد در، دو تا پله می‌خورد به کف حیاط . در مرکز حیاط هم باغچه بی‌درختی بود که شمشاد و گل‌های پاییزی خاکش رو پوشونده بودند…
ازش عقب افتادم و خواستم که دوباره بخونه … از من بزرگتر به نظر می‌رسید . شاید حداکثر یکی دو سال. تا حالا ندیده بودمش. روسریش کاملا جلو بود و مانتوی سرمه یی بلندی تنش بود و خیلی راحت چهارزانو، روی زمین نشسته بود. کاری که برای من سخت بود و عادت نداشتم . نمی دونستم خوشگله یا نه . اصولا درکی از زیبایی دخترانگی نداشتم و تو اون سن و سال تنها غریزه‌ی کور بیدار شده در سن بلوغ که تازه پشت سرش گذاشته بودم منو جذب دخترها می‌کرد، حسی که البته شامل حال دخترهای هوادار نمی‌شد و به صورت غیر ارادی برام کاملا خنثی بودند و دست بالا یه جور برادرواری بهشون وصل می‌شدم.
صدای باز شدن در آهنی کوچه اومد و ما ناخودآگاه از پنجره نگاه کردیم که ببینیم کیه ! سه پسر جوون اومدند توی حیاط و در رو پشت سرشون بستند . یکی‌شون رو من می‌شناختم. ناصر یخچالیان . پسر شوخ و مشنگی که پیش ما تازه وصل شده‌ها، کهنه هواداری محسوب می‌شد. ساعت نزدیک چهار عصر بود و من می‌دونستم این ساعت، کلاس چهارصد، در این خونه تشکیل می‌شه. کلاسی که نزدیک سی نفر شاگرد داشت و مدرسینش به تناوب تغییر می‌کردند و حوزه‌های مختلفی که بیشتر حول وحوش تاریخچه سازمان و متون مذهبی بود، تدریس می‌شد. چهارصد و پونصد و ششصد، اسامی سه کلاسی بود که از چند هفته قبل، پس از پر کردن پرسشنامه‌هایی که بهمون داده بودند تا پر کنیم و میزان اطلاعات عمومی و سطح مطالعاتی فرد رو ارزیابی کنند، برامون تشکیل داده بودند. همه‌ی دوستان نزدیک من و هم سنام افتاده بودند کلاس چهارصد ولی من یکی رو نمی‌دونم چرا در کلاس پونصد که به ظاهر سطح و گروه سنی بالاتری داشت، دسته بندی کرده بودند. بچه های کلاس ششصد رو اکثرا دانشجوها و سمپات‌های قدیمی‌تر تشکیل می‌دادند. صمیمی‌ترین دوستم، محمد هم توی کلاس چهارصد بود و احتمالا تا دقایقی دیگه می‌اومد بی خبر از این که من هم در این خونه‌ام و از پنجره می‌بینمش. خونه متعلق بود به خانواده محمد تهرانچی، یکی از هواداران خوش تیپ و قدیمی که بر خلاف باقی بچه‌ها، همیشه با کت وشلوار خوش دوختی می‌دیدیمش… روی یک آیه قرآن که در متن اعلامیه اومده بود مکث کرد و ازم کمک خواست. لغت غریبی بود که تایپ اشتباهش دردسر‌ساز می‌شد. موندیم که چه کنیم. در حیاط مرتب باز و بسته می‌شد و بچه‌های کلاس چهارصد، به تناوب می اومدند و از دری وارد اتاق کلاسشون می‌شدند. محمد هم اومد و داخل شد. جای کلمه مشکل ساز رو خالی گذاشتیم و ادامه دادیم. اعلامیه راجع مرگ مشکوک عباس عمانی در جریان میتینگ اخیر بود که حوالی میتینگ توسط افراد ناشناسی ربوده شده و چند ساعت بعد جسم بیهوشش رو کنار خیابون رها کرده بودند. انتقالش به بیمارستان و تشخیص ضربه مغزی و مرگش در کمتر از دوساعت، تمام ماجرای روز آخر زندگی عباس بود. سازمان از مرگ رایگان عباس، نهایت استفاده رو برد و اطلاعیه شدید الحنی صادر کرد. اطلاعیه‌یی که حالا ما داشتیم به صورت اعلامیه تایپش می‌کردیم تا به صورت زیراکس چاپ و تکثیر بشه و توسط هوادارها در سطح محلات پخش بشه. تایپ اعلامیه تموم شد و برای حل مشکل کلمه‌ی آیه فکر کردیم وارد حیاط بشیم و در قسمتی که خانواده محمد تهرانچی رو اون زندگی می‌کردند رو بزنیم و از محمد کمک بخوایم . محمد خونه نبود و ما مستاصل نشستیم توی اتاقمون و علیرغم این که داشت تاریک می‌شد رغبت نکردیم بلند شیم وکلید برق رو بزنیم. در اومد که من دیرم میشه و مامانم حالا گیر میده کجا بودی؟ و ادامه داد که هر روز مامان سوال و جواب می‌کنه کجا میری و چه می‌کنی؟ من در سکوت نگاهش می کردم. روسریش کمی عقب رفته بود و احساس می‌کردم با من راحته. از مشکلاتش راجع خونه و اینا می‌گفت و یکباره وسط حرفاش گفت : اون روز تو کوه خوب جمع کردی ماجرا رو. متعجب شدم، اصلا یادم نمی اومد توی برنامه‌ی کوه دیده باشمش . تقریبا هر جمعه کوه بودیم. در گروه‌های صد نفره و بنا به تشخیص بچه‌های بالاتر که استعداد مدیریت رو در من کشف کرده بودند مدتی بود سرپرست گروه من بودم و طبیعی بود همه رو خوب نشناسم مخصوصا دخترها رو ولی من که سرپرست بودم در یاد همه می‌موندم. ازش پرسیدم کی رو می‌گه؟ و گفت اون سراشیبی صخره‌ی صاف تپه‌ی نیاق که به ایوان نیاق معروف بود منظورشه. بالا رفتن از شیب تند ایوان خیلی سخت بود و ما بنا داشتیم نهار رو بالای ایوان بخوریم و کشیدن بچه‌ها به بالای صخره صحنه‌‌ کشمکش صعود کنندگان ناتوان شد. ماجرایی که با تهییج بچه‌ها و دادن روحیه، ختم به خیر شد …
عصر رو به غروب ما داشت اسیر تاریکی می‌شد، آیه ی توی اعلامیه هنوز معطل تصحیح مونده بود. از نشستن زیاد خسته شده بودم و پام خواب رفته بود. گاهی دختر همراهم در اتاق رو نگاه می‌کردم. اولین بار بود می‌دیدمش. اسمش رو هم نمی‌دونستم. اون روز به من ماموریت داده بودند به خونه تهرانچی بیام و با خواهری در تایپ اعلامیه همکاری کنم. هر دو در سکوت به نور رو به مرگی که از پنجره می‌تابید نگاه می‌کردیم. دلشوره‌ی آینده مبهم آویزه‌ی فکرم شده بود. نمی‌دونم شاید مرگ عباس عمانی عاملش بود . بی هوا برگشت وگفت : افرا … اسمت خیلی قشنگه ها … لبخندی زدم و گفتم: اسم تو چیه ؟ صورتش رو از من برگردوند و دوباره پنجره رو نگاه کرد و گفت : ژاله …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

شوبرت …

روی هیچ، خونه ساختیم . بنای بلندی شد با یه سقف شیب دار رنگی با اتاق‌های بزرگ و متعدد رو به آفتاب گرم زمستونی در یک دره ‌ی بزرگ برفگیر …
هر شب توی یک اتاق عشقبازی کردیم و خاطره اش رو به یکی از تابلوهای سنگین و قیمت دار روی دیوار آویختیم . صبح ها روی میز طویل هجده نفره صبحانه مفصل و شادی خوردیم و ظهر روی اون میزکباب بره به هم تعارف کردیم و شب ظرف و ظروف شام رو با رومیزیش کشیدیم و بر زمین ریختیم و پشت برهنه‌اش رویه میز رو لمس کرد …
روی هیچ، خونه ساختیم و عبارت » دوستت دارم» رو مستعمل کردیم و سرخوشی نیمه شبمون رو به خیره شدن در تاریکی کوهستان پر از گرگ گره بستیم … حیوون خونگی مون خر کوچکی بود به اسم شورمینگا که از همون اول پالونش کج بود … شورمینگا حسود بود و عاشق اون . برای همین تا شب می‌شد جفتک زنان می‌اومد و بین من و اون می‌خوابید … یک نوکر گرفتیم اسمش رو گذاشتیم شوبرت که اوامر ملوکانه مون رو انجام بده …شوبرت هیزبود و نیمه شب‌ها از پشت در اتاق خواب عشقبازی ما رو نظاره می‌کرد … برامون مهم نبود ، برامون هیچی مهم نبود حتی وقتی طوفان اومد و ساختمان اساطیری ما آتش گرفت ما کمک کردیم تا آتش بیشتر شعله بگیره چون اون شب هوس کرده بودیم که گرم گرم بشیم …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

دیر …

خیلی طول کشید تا فهمیدم اون به درد من نمی خوره ، تقریبا چهل و دو سال . برای همین تصمیم گرفتم از زندگیم بگذارمش کنار ولی یه خورده دیر شده بود برای این کار. اون سه سال بود که مرده بود و در صورتی که می گذاشتمش کنار دیگه خاطره یی نداشتم تا باقی عمرم رو باهش سر کنم …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

زیاد نشستی

يك اتاق حداكثر 27 يا 28 متري – حدود هشتاد و پنج شش نفرزنداني خرد وخمير – بعضي از شدت
پذيرايي به عمل آمده ازشون وضعيت وخيمي دارند – دما شبها تا 15 درجه زير صفر يايين مياد ولي
به علت تراكم نفس گير وخفه كننده تعداد بالاي افراد حاضر در اتاق نميشه پنجره رو بست ، در اين
شرايط تعداد كمي هستند كه وضعيت بهتري دارند و مي تونند موندن كنار پنجره منجمد كننده رو طاقت
بياورند و يا بخوابند ومن يكي از اونها هستم – هر پنج ساعت يكبار در اتاق باز ميشه و فرياد » رو به ديوار»
حاضرين در راهرو رو به سمت نزديكترين ديواري كه مخالف جهت ما باشه ميخكوب مي كنه – پانزده دقيقه
فرصت براي دستشويي – هشتاد وپنج نفر داخل محوطه دستشويي كه كوچكتر از اتاقمونه جا مي گيرند – هشت
توالت موجود ضريدر شصت ثانيه ضربدر پانزده دقيقه ميشه هفت هزار و دويست ثانيه تقسيم بر هشتاد و پنج
نفرميشه هشتاد و پنج ثانيه فرصت هر نفر براي استفاده از دستشويي كه با وضعيت جسمي بعضي از افراد
واقعا» مشكله – در اين حالت با ورود هر فرد به داخل توالت مامور شمارش پشت در قرار مي گيره و ثانيه ها
رو مي شمره …. پانزده – شانزده – هفده -…. با اضافه موندن فرد داخل توالت شمارش تغيير مي كنه … يكي
زياد نشستي ، دوتا زياد نشستي ، سه تا زياد نشستي ….

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه

آقای سین ( 7)

ساعت شش صبح روز جمعه آقای سین خودشو کشت . بطور کاملا اتفاقی اون روز آقای – و – دوست آقای سین بهش زنگ زد و چون دید که کسی گوشی رو بر نمی‌داره متوجه شد آقای سین باز هم خودشو کشته و این سببی شد که برای اولین بار قبل از این که جنازه آقای سین بگنده ، وارد آپارتمانش بشند و به طرز آبرومندانه تری نسبت به دفعات قبل دفنش کنند . طبق معمول بعد از مرگ آقای سین جستجوی همه جانبه برای پیدا کردن یادداشت بعد از مرگ آقای سین آغاز شد . جستجویی که نتیجه یی نداشت و هیچ برگه و دست خطی از ایشون پیدا نشد برای همین به سراغ موبایلش رفتند تا شاید اونجا چیزی پیدا کنند . در گوشی آقای سین جز یک اسمس که برای آقای – و – نوشته شده بود متن مکتوب دیگه پیدا نشد . در اون اسمس آقای سین به دوستش این طور گفته بود : دوست عزیزم جناب آقای و ، قورمه سبزی که برام درست کرده و زحمت کشیده بودی آورده بودی بوی نفت می‌داد ، ریختمش دور .
به علت پیدا نشدن یادداشت بعد مرگ آقای سین ، پرونده مرگش روی میز پلیس باز موند و ریس پلیس محله مصرانه به دنبال پیدا کردن یادداشت آقای سین بود و علت این همه پیگیری و جستجو رو این طور عنوان می‌کرد که تا بحال سابقه نداشته آقای سین خودکشی کنه و یادداشتی از خودش به جای نگذاره . همه در تکاپوبودند که این یادداشت رو پیدا کنند و با بالا گرفتن تب جستجو خود آقای سین در دفتر کلانتری حاضر شد و اعلام کرد هیچ یادداشتی برای مرگش ننوشته و اصولا زندگی خودشو و می‌خواد بمیره و چیزی هم ننویسه ، به کسی ربطی نداره . رییس پلیس هم در جواب گفت که این جوری بدون یادداشت نمیشه پرونده رو بست و باز موندن یک پرونده سابقه کاری درخشان اون رو مخدوش می‌کنه و آقای سین لطف کنه یه خط بنویسه تا بشه پرونده رو به استناد اون بست ولی آقای سین زیر بار نرفت و گفت این دفعه با دفعات قبل فرق داره و خود این یادداشت ننوشتن هم خودش پیامی داره که عین نوشتنشه .
توضیحات آقای سین ناکافی ارزیابی شد و ازش خواستند که کلانتری رو ترک کنه و بذاره خودشون یه فکری بکنند. درادامه رئیس پلیس از آقای » و » خواست که به جای آقای سین یادداشتی بنویسه و علت خودکشی رو عنوان کنه . آقای » و » در جواب گفت که نوشتن به جای آقای سین کار سختیه و نمیشه به این سادگی چیزی جای اون نوشت چون آقای سین هر لحظه و ساعت به یه حالی بوده . صبح ها خداپرست می‌شده و مومن و ظهر کوس انالحق می‌زده و عصر نشده ندای تکفیرش گوش فلک رو کر می‌کرده . غروب نشده غمگین و افسرده بوده ، آخر شب شادمان و شلنگ انداز …با طولانی شدن روند ماجرا پیشنهاد شد که پرونده آقای سین به عنوان مجهول الهویه مختومه بشه ، در این راستا آقای » و » گفت که نیازی به این کار نیست و آقای سین اساسا مجهوال الهویه ذاتی بوده چون انگشت شمار آشنایانشم حتی نمی‌شناختنش و نمی دونستند با چه موجودی روبرو هستند . با به بن بست رسیدن تمامی اقدامات برای بستن آبرومندانه پرونده مرگ آقای سین، رئیس پلیس تصمیم گرفت پرونده آقای سین رو گم و گور کنه و اونو به سطل زباله بیاندازه تا از شرش خلاص شه اما از اون جایی که آقای سین هفتصد و چهل و پنج بار سابقه خودکشی در ساعت شش صبح روز جمعه داشت و سوابقش در پرونده اش منعکس شده بود، از این رو صاحب پرونده ی قطوری در کلانتری بود. به هر ترتیب پرونده آقای سین رو بار دو تا وانت نیسان آبی کردند تا به محل بازیافت حمل بشه ولی راننده یکی از وانت‌ها که جسته گریخته بعضی از اوراق و دست نوشته‌های خودکشی‌های قبلی آقای سین رو از میون پرونده برداشت و حین رانندگی نگاهی بهشون انداخت … روزنامه‌های فردا صبح در صفحه حوادثشون خبر کوتاهی رو منعکس کردند. » دیروز عصر یک وانت نیسان که کاغذ باطه به محل بازیافت شهرداری حمل می‌کرد در محل پیچ اوشون فشم از جاده خارج شده و به ته دره سقوط کرد. کارشناسان علت سقوط رو انحراف عمدی راننده ذکر کرده‌اند » …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید