زیاد نشستی

يك اتاق حداكثر 27 يا 28 متري – حدود هشتاد و پنج شش نفرزنداني خرد وخمير – بعضي از شدت
پذيرايي به عمل آمده ازشون وضعيت وخيمي دارند – دما شبها تا 15 درجه زير صفر يايين مياد ولي
به علت تراكم نفس گير وخفه كننده تعداد بالاي افراد حاضر در اتاق نميشه پنجره رو بست ، در اين
شرايط تعداد كمي هستند كه وضعيت بهتري دارند و مي تونند موندن كنار پنجره منجمد كننده رو طاقت
بياورند و يا بخوابند ومن يكي از اونها هستم – هر پنج ساعت يكبار در اتاق باز ميشه و فرياد » رو به ديوار»
حاضرين در راهرو رو به سمت نزديكترين ديواري كه مخالف جهت ما باشه ميخكوب مي كنه – پانزده دقيقه
فرصت براي دستشويي – هشتاد وپنج نفر داخل محوطه دستشويي كه كوچكتر از اتاقمونه جا مي گيرند – هشت
توالت موجود ضريدر شصت ثانيه ضربدر پانزده دقيقه ميشه هفت هزار و دويست ثانيه تقسيم بر هشتاد و پنج
نفرميشه هشتاد و پنج ثانيه فرصت هر نفر براي استفاده از دستشويي كه با وضعيت جسمي بعضي از افراد
واقعا» مشكله – در اين حالت با ورود هر فرد به داخل توالت مامور شمارش پشت در قرار مي گيره و ثانيه ها
رو مي شمره …. پانزده – شانزده – هفده -…. با اضافه موندن فرد داخل توالت شمارش تغيير مي كنه … يكي
زياد نشستي ، دوتا زياد نشستي ، سه تا زياد نشستي ….

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه

آقای سین ( 7)

ساعت شش صبح روز جمعه آقای سین خودشو کشت . بطور کاملا اتفاقی اون روز آقای – و – دوست آقای سین بهش زنگ زد و چون دید که کسی گوشی رو بر نمی‌داره متوجه شد آقای سین باز هم خودشو کشته و این سببی شد که برای اولین بار قبل از این که جنازه آقای سین بگنده ، وارد آپارتمانش بشند و به طرز آبرومندانه تری نسبت به دفعات قبل دفنش کنند . طبق معمول بعد از مرگ آقای سین جستجوی همه جانبه برای پیدا کردن یادداشت بعد از مرگ آقای سین آغاز شد . جستجویی که نتیجه یی نداشت و هیچ برگه و دست خطی از ایشون پیدا نشد برای همین به سراغ موبایلش رفتند تا شاید اونجا چیزی پیدا کنند . در گوشی آقای سین جز یک اسمس که برای آقای – و – نوشته شده بود متن مکتوب دیگه پیدا نشد . در اون اسمس آقای سین به دوستش این طور گفته بود : دوست عزیزم جناب آقای و ، قورمه سبزی که برام درست کرده و زحمت کشیده بودی آورده بودی بوی نفت می‌داد ، ریختمش دور .
به علت پیدا نشدن یادداشت بعد مرگ آقای سین ، پرونده مرگش روی میز پلیس باز موند و ریس پلیس محله مصرانه به دنبال پیدا کردن یادداشت آقای سین بود و علت این همه پیگیری و جستجو رو این طور عنوان می‌کرد که تا بحال سابقه نداشته آقای سین خودکشی کنه و یادداشتی از خودش به جای نگذاره . همه در تکاپوبودند که این یادداشت رو پیدا کنند و با بالا گرفتن تب جستجو خود آقای سین در دفتر کلانتری حاضر شد و اعلام کرد هیچ یادداشتی برای مرگش ننوشته و اصولا زندگی خودشو و می‌خواد بمیره و چیزی هم ننویسه ، به کسی ربطی نداره . رییس پلیس هم در جواب گفت که این جوری بدون یادداشت نمیشه پرونده رو بست و باز موندن یک پرونده سابقه کاری درخشان اون رو مخدوش می‌کنه و آقای سین لطف کنه یه خط بنویسه تا بشه پرونده رو به استناد اون بست ولی آقای سین زیر بار نرفت و گفت این دفعه با دفعات قبل فرق داره و خود این یادداشت ننوشتن هم خودش پیامی داره که عین نوشتنشه .
توضیحات آقای سین ناکافی ارزیابی شد و ازش خواستند که کلانتری رو ترک کنه و بذاره خودشون یه فکری بکنند. درادامه رئیس پلیس از آقای » و » خواست که به جای آقای سین یادداشتی بنویسه و علت خودکشی رو عنوان کنه . آقای » و » در جواب گفت که نوشتن به جای آقای سین کار سختیه و نمیشه به این سادگی چیزی جای اون نوشت چون آقای سین هر لحظه و ساعت به یه حالی بوده . صبح ها خداپرست می‌شده و مومن و ظهر کوس انالحق می‌زده و عصر نشده ندای تکفیرش گوش فلک رو کر می‌کرده . غروب نشده غمگین و افسرده بوده ، آخر شب شادمان و شلنگ انداز …با طولانی شدن روند ماجرا پیشنهاد شد که پرونده آقای سین به عنوان مجهول الهویه مختومه بشه ، در این راستا آقای » و » گفت که نیازی به این کار نیست و آقای سین اساسا مجهوال الهویه ذاتی بوده چون انگشت شمار آشنایانشم حتی نمی‌شناختنش و نمی دونستند با چه موجودی روبرو هستند . با به بن بست رسیدن تمامی اقدامات برای بستن آبرومندانه پرونده مرگ آقای سین، رئیس پلیس تصمیم گرفت پرونده آقای سین رو گم و گور کنه و اونو به سطل زباله بیاندازه تا از شرش خلاص شه اما از اون جایی که آقای سین هفتصد و چهل و پنج بار سابقه خودکشی در ساعت شش صبح روز جمعه داشت و سوابقش در پرونده اش منعکس شده بود، از این رو صاحب پرونده ی قطوری در کلانتری بود. به هر ترتیب پرونده آقای سین رو بار دو تا وانت نیسان آبی کردند تا به محل بازیافت حمل بشه ولی راننده یکی از وانت‌ها که جسته گریخته بعضی از اوراق و دست نوشته‌های خودکشی‌های قبلی آقای سین رو از میون پرونده برداشت و حین رانندگی نگاهی بهشون انداخت … روزنامه‌های فردا صبح در صفحه حوادثشون خبر کوتاهی رو منعکس کردند. » دیروز عصر یک وانت نیسان که کاغذ باطه به محل بازیافت شهرداری حمل می‌کرد در محل پیچ اوشون فشم از جاده خارج شده و به ته دره سقوط کرد. کارشناسان علت سقوط رو انحراف عمدی راننده ذکر کرده‌اند » …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

تلقین

یکی به صدای بلند گفت : یه محرمش بیاد تلقین بخونه … کشمکشی شد و عاقبت عباس اومد داخل گودال . یه دستی کفن رو باز کرد و نایلون زیرش رو پاره کرد … کلمات ترسناک عربی توی فضا جاری شد و دست عباس همزمان منو تکون داد . صدای شیون مختصری هم می اومد . توی بندهایی که بهم بسته بودند گیرکرده بودم و جم نمی تونستم بخورم . تلقین تموم شد و خروج عباس از گودال همراه شد با مشتی خاک که به روی من ریخت . بوی نم خاک دماغم رو پر کرده بود . صدای شیون بلندتر شد و دستی آخرین سنگ رو لغزوند و تنها روزن به دنیا رو بست . صدای شیون مبهم شد ، تاریکی …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

هشتمین

هشتمین نفر رو که زدم کمی آروم گرفتم . هشتمین نفر یه مرد چهل ساله بود با کت و شلوار خاکی رنگ و کیف سامسونت چرمی .گلوله پرقدرت سلاح من پرتش کرد توی خیابون . برای من فرقی نمی کرد هشتمی کی باشه چه شکلی باشه و چه جنسی … من اون بالا، طبقه چهارم توی پناهگاه کوچیک خودم که پنجره ی کوچکی داشت به خیابون ظرف کمتر از شصت ثانیه دقیقه ی اول هشت نفر رو با تیر ژ3 نوی خودم خلاص کرده بودم . توی هفتای قبلی زن هم بود . یه زن جوون که بچه هم داشت . دو تا تیری که به سمتشون شلیک کردم دوختشون به دیوار. هشتمی رو که زدم خیابون خلوت شد و همه فرار کردند و من از پشت پنجره اومدم کنار و نشستم کف زمین، سلاحمو گذاشتم میون دو تا پام و پشت سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم . قلبم مثل قناری ترسیده در قفس می زد …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 2 دیدگاه

سینک

همون جور که پای سینک ظرفشویی ایستاده بودم و داشت کف و آب از دستم می چکید بهم نزدیک شد و گفت : بمون دیگه ، کجا می خوای بری؟
تو که کسی رو نداری . سرمو چرخوندم و موهای مواج مشکی و هیکل ریزه میزه اش رو نگاه کردم . راستی من کی رو داشتم برم ببینمش توی این تعطیلات عید ؟ من یکی از بی کس ترین آدم های روی زمین بودم انگاری که جز همین خانواده نیم بند که منو پذیرفته بودند خودم کسی رو نداشتم برم به دیدنش … صدای خودمو شنیدم : میخوام برم تهران ، برم بهشت زهرا پیش مادرم … جمله ی منو تو هوا بلعید و با صدای بلند برای بقیه تکرار کرد جمعیت ده پونزده نفره ی تازه نهار خورده نشسته توی سالن بلند خندیدند و من سرمو برگردوندم و همون جور که از پنجره مقابل سینک ظرفشویی شالیزار متروک و محبوس بین ویلاهای بدقواره رو تماشا می کردم اشکم میون خنده ام ، روی صورتم دوید . کسی اشک منو ندید . هیچوقت اشک منو کسی ندیده . همیشه پشت شوخی ها و کنایه هایی که توی حافظه همه می موند پنهان بودم . دلم گرفت و اشکم سرعت بیشتری برای سرازیر شدن پیدا کرد . گرفتار یه دیس گنده چرب شده بودم که به زحمت زیر شیر سینک جا می شد . گرفتاری بی کسی و خستگی و خنده حضار هم افزون شده بود . خسته بودم و پشتم سه روز بود که درد می کرد و دلم هوای تازه یی می خواست که توی بهشت شمال ایرانم دیگه پیداش نمی کردم . یک زمانی به عشق آدم هایی زنده بودم . اون عشق ها هم دیگه در من داشت می مرد . کاش ظرف های کثیف بیشتری می آوردند تا من تا خود شب همین جا می ایستادم و ظرف می شستم و مجبور نبودم برم تو سالن پیش یکی بنشینم و به این فکر کنم که جوجه های امروز خوشمزه تر بودند یا کباب دیروز …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 2 دیدگاه

هورالعظیم

حتی باد منجمد کننده یی که روی آب‌های هورالعظیم می‌وزید مانع اون نمی‌شد که من خوابم نبره… با این که شب قبل استراحتم بود و منو از بودن سرپست معاف کرده بودند اما سر وصدای آتش بازی بی وقفه عراقی ها که تک ناقص بچه‌های گردان میثم رو با شکست مواجه کرده بودند و سروصدای آمبولانس‌ها و ماشین‌هایی که زخمی‌ها رو عقب می‌آوردند و اضطراب صدای انفجارموشک‌های کاتیوشا و … نگذاشت پلک برهم بگذارم …
نمی‌شد جلوی بسته شدن چشم‌هامو بگیرم . همون جور که روی نوک بلم کوچک یک نفره‌ام درازکش خوابیده وکلاه بافتنی مو تا حد ممکن پایین کشیده و توی بالاپوشم گم شده بودم، سعی می‌کردم به سرما فکر نکنم و خودمو بیدار نگه دارم . کاری که تقریبا غیر ممکن به نظر می‌اومد…عراقی‌ها پس از عقب نشینی تاکتیکی تمام آب‌های کم عمق هورالعظیم رو مین گذاری کرده بودند و بچه‌ها پس از سه روز و سه شب کار فشرده و خطرناک و از دست دادن یکی از نیروهای خدماتی تونسته بودند معبر باریک و قابل عبوری تا اعماق هور ایجاد کنند . معبری که می‌تونست دیده بان رو به نزدیکترین فاصله ممکن به خط عراقی‌ها برسونه. جایی که الان پست دیده بانی من بود . بلم روی آب جوری قرار گرفته بود که روی دیده بان، به سمت انتظار قرار می‌گرفت . سمت انتظار، خط عراقی‌ها بود . حاضر بودم بمیرم اما دوباره اون لباسای غواصی سنگین رو نپوشم و توی آب سرد هور فاصله‌ی بلم استتار شده که محل پست دیده بانی بود با نقطه‌یی رو که میشد از آب بیرون اومد رو طی نکنم … اما مشکل الانم برگشت خطرناک تا نقطه ایمن نبود، مشکلم خوابگرفتگی وحشتناکی بود که حتی صدای تاپ و توپ جهنم آتشی که بچه‌های ما انتهای هور درست کرده بودند نمی‌تونست جلودارش باشه. خواب رفتن سر پست، کمترین عواقبش دادگاه صحرایی و برای یک دیده بان که باید کوچکترین تحرک دشمن رو گزارش کنه، حکمی کمتر از تیرباران نداشت . تا تعویض پست سه ساعتی مونده بود . اگر خوابم ‌می برد و فرضا اتفاقی هم از سمت عراقی‌ها نمی‌افتاد، دیده بان بعدی منو حین خواب غافلگیر می‌کرد و گزارش خواب رفتن من توی دست فرمانده قرار می‌گرفت . ازخواب گریزی نبود و جسمم توی بلم ، دنیا و مافی هاشو بیخیال شد و روح سرما زده ام به سرکشی گوشه و کنار آب‌های هورالعظیم پرداخت . در جنوبی‌ترین نقطه هور، جایی که انبوه نیزار، مجال عبور به قایق‌های تندرو هم نمی‌داد و عمق آب به دو متر می‌رسید من جنازه‌ی کیانوش طارمی هفده ساله رو می‌دیدم که به آهن پاره‌یی که زمانی خودورو جیپ ارتش بود و در عملیات بزرگ قبلی از روی پل شناورموقت داخل آب سقوط کرده بود گیر کرده بود. آبزیان همیشه گرسنه هور، نیمی از بدنش رو خورده بودند و باقیمانده کیانوش زیر آب رقص مدهشی می‌کرد .
روحم پرواز کرد و از روی خط عراقی‌ها گذشت و دیدم که روی نقشه منطقه که به دیوار سنگر فرماندهیشون نصب شده بود نقطه استقرار بلم دیده‌بانی ما علامت خورده بود …کمی دورتر از خط، توی یک کانتینر، قاسم، دیده‌ بان مفقود قبلی دیده می‌شد . فرمانده می‌گفت قاسم در ساعت مقرر بلم رو ترک کرده ولی هیچوقت قاسم به نقطه ایمن برنگشته بود… تالاب صد هزار هکتاری هورالعظیم، صدها مثل قاسم و کیانوش رو درخودش مدفون کرده بود … روحم ازاین تالاب مملو جنازه خسته بود. دلم می‌خواست برگردم به روستای خودم، جایی که مادر و خواهرم روی زمینمون کار می‌کردند و جالا تنها مردشون روی بلمی کوچک در خوابی که اونو هر لحظه به مرگ نزدیکتر می‌کرد با مرگ و سرما و خواب، دست به گریبان بود… با یاد روستا و کوهستان سرسبزی که اونو در خود جای داده بود اندکی سرما رو ز یاد بردم . در خوابی که می‌دیدم تا روستا پرواز کردم و روی سینه کوه مشرف به زادگاهم جای گرفتم . کوه بر فراز دریاچه‌ی نه چندان بزرگی که برای من همیشه حکم دریای عظیمی رو داشت قرار گرفته بود . دریایی که ناگهان در افق نیلگونش در رویای من کشتی سفیدی پدیدار می‌شد. کشتی‌ای بزرگ و زیبا، که با یک ردیف دودکش در پهنه‌ی دریای آرام خیال من روی یک خط مستقیم حرکت می‌کرد. کشتی آرام و باشکوه به راه خودش ادامه می‌داد و به فریادهای من که خواهش و تمنا می‌کردم نزدیکتر بیاد تا من بتونم سوار بشم، بی‌اعتنا بود . گاهی آرزو می‌کردم کاش ماهی بشم و به سوی کشتی سفید شنا کنم. ماهی شدن و شنای من شد غواصی در آب‌های تیره‌ی تالاب هورالعظیم و مقصدم به جای کشتی سفید، قایق کوچکی بود که درش به خوابی مرگ آفرین فرو رفته بودم.
دیده بان بعدی از قایقی که تا نقطه ایمن آورده بودش به داخل آب وارد شد و توی آب‌های سرد هور به سمت من آروم و بی‌صدا حرکت کرد . خواب من هر لحظه عمیق‌تر می‌شد و از مرگی که به سویش شنا می‌کرد کاملا بی‌خبر بود …دیده‌بان شناگر درحالی که سرش بیرون آب قرار داشت با دقت زیاد به علامت‌هایی که معبر مین رو نشون می‌داد نگاه می‌کرد و راهش رو به سمت بلم کوچک دیده بانی ادامه می‌داد . توی خوابم کشتی سفید روی نقطه‌ی افق گم می‌شد و فریاد‌های من تاثیری روی محو شدنش نداشت. دیده‌بان بعدی به چند متری من رسیده بود و با حرکت مختصری دستش لبه بلم رو گرفت. بلم تکون خورد و من چشم باز کردم. خیلی طول نکشید تا بفهمم چی گذشته. من و دیده بان بعدی چشم تو چشم هم شدیم. خستگی توی صورت هر دومون نقاب واضحی بود . دیده‌بان دست منو گرفت و خودش رو بالا کشید. ناگهان یک منور که بالای سرمون شلیک شد تالاب تیره رو مثل روز روشن کرد. مرگ رقم خورده برای من به فردا و دادگاه صحرایی نمی‌کشید. صدها گلوله‌ی خمپاره کالیبر کوچک، در اطراف ما فرود آمد و تالاب مملو مین، به دریایی از آتش تبدیل شد . کشتی سفید بوق بلندی کشید انگار می‌خواست با نفیرش مسافر جامونده‌ی کوچکش رو از خطری که پیش رو داشت آگاه کنه. مین‌های اطرافمون بر اثر شدت انفجار‌های گلوله‌های خمپاره یکی پس از دیگری منفجر می‌شدند. نزدیکترین مین که منفجر شد من و دیده‌بان و بلم به هوا پرتاب شدیم و من احساس بی وزنی کردم . به ثانیه‌یی نکشید که دوباره توی آب سقوط کردیم و از سطح آب به زیر رفتیم . زیر آب صدای انفجارها قطع شد و بدن تکه پاره من به آرامی به کف گل آلود هور رسید . توی نور انفجار بعدی من چشم‌های یک مارماهی پنهان شده زیر گل رو دیدم که منو نگاه می‌کرد …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

برتا

می‌دونستم دارم کنار یه گله گوسفند حرکت می‌کنم اما مه بقدری غلیظ بود که نمی‌دیدمشون . ارتفاعات ییلاق رامسر توی اول فصل بهار همیشه مه‌آلود و بارونی بود . از بارون تازه باریده خاک‌های تپه گل شده بودند و من با کفش‌های نه چندان مناسبم به سختی حرکت می‌کردم و تپه رو بالا می‌رفتم . هیکل قوزولوی پیرمرد چوپون میان ابر‌ها به چشمم خورد . اونم منو دید و نزدیکتر شد .من لبخند غمگینش رو در دهان بی دندون و فرتوتش دیدم . پرسید کجا می‌رم ؟ گفتم جواهر ده . می‌خواستم تا درختی که غزاله خودش رو به اون دار زده بود برم . گفت : قرص دندون درد داری ؟ سری به علامت نفی تکون دادم . نشست روی تخته سنگ کنارش . گله‌ی نامرئی ما رو احاطه کرده بود و صدای زنگوله‌های گردنشون موسیقی بدون هارمونیی رو می‌زد . پیرمرد منو به چای دعوت کرد و از توی توبره روی شونه‌اش یه فلاکس قدیمی و کهنه بیرون کشید .
جرعه‌های نوشیدنی داغ منو گرم کرد . با نزدیکی غروب سردم شده بود . پیرمرد شروع به حرف زدن کرد . معمولا اولین و تنها چیزی که از این مردمان می‌شنیدم مصیبت بار ترین قصه‌ی زندگیشون بود . داستانی که هر روز واگویه می‌کردند و داستان پیرمرد مرگ پسر جوانش بود . ده سال پیش سر راه رفتن به محله‌ی پایین در بزنگاهی به کمینش نشسته بودند و سه تا گلوله توی سرش شلیک کرده بودند …
پیچیده بود که مجاهدین کشتنش به خاطر راپوتی که پسرک داده بود برای دستگیری هم دهاتیش …
پیرمرد همه چیز رو با جزئیات و تفصیل تعریف می‌کردو گاهی اشک می‌ریخت … من ساکت بودم و به گذشته‌ی دوری پرتاب شدم … به من گفت اسمش برتاست و شیش تا فشنگ توش جا میشه . سه تا خشابم همراه برتا بود و بهم گفت گوله‌ی آخر رو برای خودم نگه دارم برای مبادا … اسم سوژه علی مردانی بود ،همون اسمی که پیرمرد بارها میون نقل خاطره‌ی تلخش به زبون آورده بود …

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه