اکواریم های تهران

تاکسی وارد حلقه ی میدون که شد سیاهی موج می زد . هر چهار گوشه ی میدون در اشغال چهار فوج سیاهپوش تنومند ، بود . میدون خلوت بود و فردوسی با اندکی شرمندگی ، بالای جایگاهش بی توجه به سربازانِ غرق در تجهیزات ، به نقطه ی ناپیدایی خیره بود . سیاهپوشان یک گوشه ی میدون با آرایش جنگی شکل گرفته بودند ، یک ردیف سپر به دست به زانو نشسته و پشت سرشون یک ردیف ایستاده بودند . اما سه گروه دیگر در گوشه های دیگه ی میدون خیلی بی نظم ولاقید ، ایستاده بودند . بعضی هاشون حتی کلاه کاسکت هاشون رو برداشته بودند و با بغل دستیشون گپ می زدند و می خندیدند … آرامش وسکوت عجیبی حاکم میدون بود . صندلی عقب تاکسی پژوی سبز رنگ در اشغال من بود و زنی هم روی صندلی جلو نشسته بود … چهار راه کالج رو پشت سر گذاشتیم و در انتهای صف طولانی ماشین ها در انتظار عبور از چراغ قرمز چهارراه ولیعصر ایستادیم . بیرون باد سردی می وزید اما توی تاکسی به یمن پرتو خورشید اواخر بهمن ماه ، گرم بود . آفتاب روی صورتم می تابید . ساعت ، دوی بعد از ظهر بود و معده ی پُر و گرمی آفتاب ، چشم هامو سنگین کرد و خواب منو در ربود …

در تاکسی که باز شد از خواب پریدم و برای دو مردی که سوار می شدند جا باز کردم . سرمو چرخوندم که ببینم کجام . چراغ قرمز ولیعصر رو پشت سر گذاشته بودیم و بر خلاف انتظار من ، در هیچ گوشه یی از چهارراه ، سیاهپوشی به چشم نمی خورد . پمپ بنزین وصال رو که رد کردیم گروه چهل نفره ی از سپر به دستان رو سان دیدیم . یکی از مردان مسافراز راننده پرسید : آقا شما جاهای دیگه ام که رفتید همین طوری بود ؟ راننده سری تکون داد و گفت : نه آقا جایی خبری نبود ، اگرم می دونستم این جا این طوریه اصلا نمی اومدم این ورا … دانشگاه تهران از جلوی چشم های خمار و خواب زده ی من گذشت و تاکسی جلوی سینما کاپری* متوقف شد . پیاده شدم . باد مختصر وسردی لباس های عابرین رو به رقص آورده بود . از لابلای جمعیت پراکنده ، عرض خیابون و ایستگاه بی آرتی رو رد کردم . دور تا دور میدون انقلاب رو از نظر گذروندم . میدون خلوت بود و گاردی هم جایی به چشم نمی خورد . بر خلاف همیشه سکوت بود . صدای معمولی که از میدون شنیده می شد وجود نداشت . اون طرف خیابون راه اومده رو پیاده برگشتم و کتابفروشی ها رو نظاره کردم . می دونستم تا اولین تقاطع ، کتابفروشی های آموزشی وچود دارند و بعد ازتقاطع، کتابی که من می خوام میشه پیدا کرد …

کتابفروشی بزرگی بود و پشت کانتر فروش دو مرد ریز نقش با تیپیکال شهرستانی و سیبیل نشسته بودند . سوالی که از سی تا کتابفروشی قبلی پرسیده بودم این جا تکرار کردم . سوالی که تا این جای کار برام بیست تا » نه » پنج تا » نورچ » و تعدادی تکان منفی سر عایدم کرده بود … مردی که مثل من رو به کانتر ایستاده بود پیش دستی کرد و قبل از مردان ریز نقش با لحن پرسنده یی گفت » … کره شمالی …؟ سرمو به علامت تایید تکون دادم . مردان ریز نقش ، پاسخشون منفی بود . توجه ام به مرد مقابلم جلب شد. پنجاه و چند ساله ، تنومند و بارونی یشمی رنگ و بلند و موهایی که با یه کش مشکی پشت سرش بسته شده بود … فردا بیا این جا تحویل بگیر … گفتم فردا دیگه مسیرم این جا نمی افته …موبایلشو از جیبش درآورد و از کسی اون ور خط پرسید که کتابو دارند یا نه ، جواب مثبت بود. مرد بارونی پوش روی یه تیکه کاغذ آدرسی رو نوشت و با دستش تو هوا نشون داد … همین خیابون پایینی ، پلاک نود، واحد سه … تشکر و خروجم از فروشگاه توام شد …

بدون این که بپرسند کیه ، درو باز کردند ، طبقه ی اول یه انتشاراتی بود ، کلی کاغذ و پوستر به درو دیوار زده بودند و چند تا جوون سرگردون تو اتاقی که دیده می شد می جنبیدند … طبقه ی دوم مرتب وتمیز دفتر بیمه بود با آقای شیکی چشم به در … طبقه سوم بعد پله های باریک و تیره نمایان شد . دگمه ی زنگ رو فشار دادم و لای در باز شد . دخترکی نگاه پرسش گری بهم انداخت … همکارتون گفتن … راه داد برم تو … همه جا کتاب بود ، قفسه ها تا زیر سقف و تمام کف اتاق ها . گفت : باید بگردم ببینم کجاست … یه لیست دستش بود و کارشو ادامه داد … یه چهار پایه چوبی کوچیک اون جا بود . نشستم روش و منتظر شدم . پیش چشمم صدها روی جلد کتاب خودنمایی می کرد … یوگا برای کودکان … خاطرات اسدالله علم … معمای هویدا … صدایی توجهم رو جلب کرد ، بالای نردبون هم یه دختر لاغر داشت با کتابا ور می رفت ، ندیده بودمش … دوباره چشمم رفت روی کتا ب ها … گوشم مترصد شنیدن صدایی از بیرون بود ، چه می دونم ، شاید هیاهو و شعار … اما هیچی نبود ، آرامش بدی بود ، چرا من دنبال کتاب » اکواریم های پیونگ یانگ » تا این جا اومده بودم . وقتی آرزو بهم معرفیش کرد پیشاپیش گفته بود که می دونسته من ازش خوشم میاد … راستی چرا … چرا من باید از خوندن سرگذشت پسری که در نه سالگی به جرم کوچکی که به پدر بزرگش نسبت داده بودند به اردوگاه کار اجباری فرستاده شده و ده سال رو در بدترین شرایط غیر قابل تصور گذرونده بود، خوشم بیاد … نمی دونم ، شاید چون خودم روزی تجربه یی این چنینی رو از سر گذرونده بودم … صدایی از بیرون اومد و گوش هام تیز شد ، اما ادامه نداشت … دختر بالای نردبون از دوستش پرسید کجا باید دنبال کتاب من بگرده … باز کتاب ها رو ورانداز کردم … » نظریه های شخصیت » اثر » دوان شولتز » … توی دور وریامون کی روانشناس بود ؟ آهان ، » پرستو » روان شناسی می خوند . ذهن خیال پرداز من رفت به آینده ، روزی که پرستو مطب زده و من روبروش نشسته بودم … زیر چشمی نگاهم می کرد و به مغزش فشار می آورد که منو کجا دیده … لبخند موذیانه یی روی صورتم پهن بود . پرسید : بار اولتونه اومدید ، درسته ؟ گفتم : بله … یه کاغذی گذاشت جلوش و اسمم رو پرسید … افرا … سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد و خندید … می گم قیافه ات آشناس ، بدجنس … دیدار اولمون چه غیر منتظره بود براش .. گفت اومدی منو ببینی یا ویزیت شی ؟ گفتم : اومدم تو منو ببینی … لبخندی زد و گفت : خب ، پس مشکل داری ، اون نت هایی که تو می زدی ، نشون می داد اینو… از روی شیطنت خنده یی کرد . دستش دوباره رفت روی کاغذ پرونده ام … فامیلیت ؟ اسم فامیلمو گفتم ، متعجب نگام کرد : فامیلیت اینه ؟ سرمو تکون دادم . این که فامیل نمیشه خیلی ضایع اس . فامیل مثلا موسوی ، بلیغی ، حاجی بابایی … گفتم : واقعا ؟ گفت : آره ، مشکلت از همینه دیگه … برو اداره سجل احوال بده اسم فامیلتو عوض کنند ، حالت خوب میشه … بعد فکر کنم خودش از اسم سجل احوال یا نسخه ی مسخره یی که برام بسته بود خنده اش گرفت و روی کاغذ مشخصات من پهن شد …

یه کتاب با جلد سرخ اومد جلو چشمام . دختره بعد این که چند بار صدام کرده بود و متوجه نشده بودم ، مجبور شد کتابو بگیره جلو چشم هام . خودمو جمع و جور کردم و پا شدم ایستادم . یک مبلغی که تهش پونصد تومن داشت بهم گفت ، دست کردم جیبم دیدم پولی دربساط نیست ، گفتم ، می تونم کارت بکشم ؟ گفت : ما این جا کارت خوان نداریم …گوش هام هنوز مترصد صدایی از بیرون بود که نمی اومد …

.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

لوله ی کلتش دیگه سرد نبود ، یه ربعی بود که چسبیده بود زیر گردنم … هیکلشو انداخته بود رومو و منو به دیوار کومه فشار می داد…. زیر گوشم دهنشو تکون می داد … مادر ج … همین جا می کشمت ، همین جام خاکت می کنم… هیشکی ام نمی فهمه … صدای موج ها اصلا آرام بخش نبودند … باد در کومه رو به هم می کوفت …

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

گفتم … درد تشنگی به آن جرعه ی آبی که هنگام کشیدن تیغ بر گلویم می دهند ، مداوا کنم …

 

 

 

.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

چون روایت کنم ز خویش

وقتی که من ، توام …

 

.

 

 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

کوری ( 5 )

گفت : این تینا کیه وبلاگتو به نامش کردی ؟

گفتم : بچه ی بدی نیست .

گفت : نگفتم بچه ی بدیه که … می گم کی هست اصن که اسمشو گذاشتی رو وبلاگت ؟

گفتم : خب . . . اسمش تینا ست .

گفت : عه … بگو نمی خوام بگم ، خلاص …

گفتم : فرض بگیر ، اسمش اعظم منصوریه ، خونه اش هم پایین میدون انقلابه ، چه فرقی واسه تو داره ؟

قیافه ی متفکرانه ی گرفت و گفت : اگه این جور باشه که هیچ … اما این طفره رفتنت می تونه دو حالت داشته باشه …یا من می شناسمش یا آدم مشهوریه …

انقده هوش درش سراغ نکرده بودم تا حالا … چیزی نگفتم …به سکوت گذشت باقی شب …

 

 

.

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه

ماهی و تُنگش …

وقتی توپ عیدو در کردند ، چشمم به ماهی توی تنگ بود که ببینم لحظه ی تحویل سال و در کردن توپ ، آیا بی حرکت می مونه؟ اما انقدر تو فکر بودم که ملتفت نشدم آخرش ماهیه چیکار کرد …بعد چند سال که ماهی قرمز نخریدم امسال از نهضت دفاع از حقوق ماهی ها جدا شدم و برگشتم به رسوم آبا اجدادی خودمون .حتی دو تا ماهی ام نخریدم که مثلا تنها نباشه . بذار تنها باشه ، کی گفته و فهمیده که ماهی تنهایی رو می فهمه ، اصلا از کجا معلومه که ماهی من ، مثل خودم منزوی نیست و با تنهایی بیشتر حال نمی کنه …؟ می دونم که حداکثر سی چهل روزی توی تُنگ عمر می کنه و می دونم یه روز صبح که میام بهش سر بزنم جسدش یه وری روی آب مونده … مهم نیست ، این ماهی همین چند صباح کوتاه عمرش و باز شدن چشمش به دنیا رو هم مدیون انسان ها است و اگر بشر به خاطر دلایل خودش و با زحمت بسیار اونو تکثیر نمی کرد و به توالد نمی انداخت الان این ماهی مریض توی تنگ سفره ی هفت سین من ، همین حیات نیم بند و کوتاهم نداشت و هرگز دنیا رو نمی دید . پس من که آفریدمش و حیات بهش دادم ، تصمیم برای مرگش و میزان طول عمرش بسته به نظر و نیاز منه… حیات اونقدر نادره که برای درکش تصور کنید که فقط و فقط کافی بود یکی از اجداد ما طی میلیون ها سال گذشته ، به هر دلیلی به سن باروری نمی رسید و بچه دار نمی شد ، قطعا الان ما ( یعنی شخص شما )زنده نبودید و تجربه اش نمی کردید . همیشه داد و فغان هست از کشتار حیوانات برای مصارف و نیاز های غذایی وغیره ی انسان . شاید و قطعا محیط کشتارگاه جای جالبی برای حیواناتی که روز آخرشون رو در اون جا می گذرونند نباشه اما همون ها هم حیاتشون رو مرهون ما آدم ها هستند ، اگر غیر از این بود تعداد گوسنفدهای موجود در ایران از شمار آدمیانش بیشتر نبود ( که هست ، طبق آمار) … ماهی توی تنگ چرخی می خوره و از ورای تنگ محدبش ، تصویر دفرمه یی از خدای خودش رو می بینه … می دونه خدای خوبی نداره.. غذای درست و حسابی بهش نمی ده، آب مزخرفی توی تنگش می ریزه و همیشه موقع تعویض آب ، ترس و استرس تا سر حد مرگ به سراغش میاد ، اما چه کنه بدبخت ، به همینم قانعه… حاضره جلوش کرنش هم بکنه ، مجیزشم بگه … بالاخره حیاتش بسته به گردش چشم اونه …
ما هم توی تُنگی هستیم و در آب متعفنی که برامون مهیا کرده اند می لولیم و با نگاه نافهمی به تصویر خدامون خیره ایم … مدتیه ، کمی رومون وا شده حق مونو می خوایم ، اما جز لبخند تمسخر و کج وکوله یی چیزی عایدمون نیست … چرا زنده ایم و باید زندگی کنیم ؟ ما زینت بخش کدوم سفره ی هفت سینیم ؟ یا شکم کدام خدای گرسنه یی رو سیر می کنیم ؟  این تصویر بدشکلی که از ورای شیشه ی حصار تُنگمون می بینیم ، از آن کیست …؟

.

نوشته‌شده در Uncategorized | 15 دیدگاه

کوری ( 4 )

عاشقش بودم …؟ نه ، نبودم . پس توی زندگی من چیکار می کرد ..؟  من توی زندگی اون چیکار می کردم ؟ با چه چسبی به هم پیوسته بودیم ؟ چسب بینمون عاشقی بود ؟ نمی دونم ، اصلا مفهوم عاشقی چیه ؟ تا قبل از عشق ، کوری ، جایی رو نمی بینی . فقط خودتو می بینی … بعد از عاشق شدن ، دیگری رو می بینی ، خودت رو نمی بینی ، بالاخره همیشه از دیدن یک وجه محرومیم . این دست ما نیست . منم به همین منوال …روزها می رفت دانشگاه و شب ها با کلی ماجرا تعریف کردنی بر می گشت . می نشستم روی مبل و نگاهش می کردم . می گفت و می گفت و من همون طور که چشم بهش دوخته بودم به فکر فرو می رفتم … چرا تنهایی مو باهش قسمت کرده بودم . ایا این رذیلانه نبود که وقتی عاشقش نبودم ، ادای عشق در می آوردم …؟ به چی می خواستم برسم ؟ چه تمنیاتی از من رو برآورده می کرد که تحملش می کردم… اون چی ؟ در مغز اون چی می گذشت ؟ آیا ، ما دو تا کاسبکار نبودیم که فقط به خاطر مواهبی که طرف مقابلمون برامون داشت تن به زیستی مشترک داده بودیم …

.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه